فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ی »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف «ی »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

 

ی

 

یِ آر دی َ – yeârdiā : یکباردیگه

یِ دَس- ye das : (10 عدد گردو، واحد شمارش گردو، یک دَست

یِ دَیقَ- ye dayqa: یک دقیقه

یِ رو- ye ru: یک روز

یِ سا َ ت- ye sâat: یک ساعت

ی گیر- ye gir: یك لحظه

ی مَن - yey man: چهارو نیم كیلو

یابو-yâbo : حیوانی چهار پا اهلی

یادگار- yade gâr: نام خانوادگی، یادکار هم آمده است

یار مَمَد - yârmamad: یار محمد. نام مرد
یارحَسَن yâr hasan : نام مرد

یارقُلی yâr qoli: نام مرد

یاروِیس – yâr veys: نام مرد

یازَ- yâza: یازده

یاشین-yâšin : آشین

یال- yâl : بلندی کوچکتر از تپه

یالآ خاکَن yâlxâkan : بخشی از کوهستان که خاک آن برای ساخت خانه مناسب است.

یخ اُِ –  yax ö: یخ آب، آب یخ، برف یخ زده كه تبدیل به آب می‌شود.

یَک- yak: یک

یُنجَ-  yonja: یونجه گیاهی برای دام است

ینگه-yange : زنی مسن که به همراه عروس به خانه داماد می رود تا خبر باکره بودنش را برای خانواده اش بیاورد

یوآش-yuâš  : یواش

یه بُر-yebor : بز سه ساله

یه شَمَ - ye šama : یکشنبه

یِهو- yēho: ناگهان

یی- i : این 

یِی پا-yeypa : نوعی ریتم نواختن با ساز و دهل برای رقص

یی سی اُ وِ نُ  َ – isi ö noa : آسیاب به نوبیت

یی لا-  ilâ: اینطرف

یی وارَ -  ivâra: غروب

یِی-ye  : 1- یک 2- یوغ ، به گردن گاو می انداختند تا زمین را شخم بزنند

یازده : یازَ -  yâza

یال اسب : یال- yâl

یخ آب:یخ اُِ –  yax ö

یک :یَک- yak

یک : یِی- ye

یک :یِ- ye

یک چهارم:چارَک - čârak

یک زَر و نیم :زَرنیمی-  zarimi

 یکباردیگه :یِ آر دی َ - yeârdiā

یکشنبه:یِ شَمَ - ye šama

یك ذَره : نوجَ -  nuja

یك ذره: اینجیلَ – injila

یك لحظه : یِ گیر -  ye gir

یك لحظه :ی گیر-  ye gir

یواش :یوآش- yuâš

یوغ : یِی- ye

یونجه :یُنجَ-  yonja

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « م »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ن »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « و »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ه »

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ه »

 هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « ه »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ه

 

هُ ُ : هَوُ، زن دوم

هُ ُ زا-  hōuzâ: بچه هوُ، بچه زن دوم یک مرد

هِ ُ: 1- حرف ندا، بله 2- مخفف هَوُ ، زن دوم

هَ -ha : هست 

هِبدَ-  hebda: هفده

هَپِی: دنبال کردن
هَرس: بهمن، سقوط برف سنگین از كو

هَرآش-harââ: وقتی دامی زایمانش خوب باشد می گویند هراش زاییدَ  

هرچی- harči: هرچیز، هرکس

هَرَس- hras : بریدن شاخه‌های اضافی درخت.

هِژدَ-  hežda: هجده

هَسا-hasa : هست 

هَسی- hsi : نوعی آش که از آرد گندم ، آب و روغن درست می شود

هَش -  haš: هشت

هُش - hoš: آوایی را می كشند، با این حرف به خر فرمان ایستادن می دهند

هَشتَن-  haštan: گذاشتن، اجازه دادن، رهاكردن،

هَف- haf: هفت

هف سنگ- haf sang: هفت سنگ، نوعی بازی با توپ و سنگ

هَفتَ -  haft: هفته

هِکُ - heko: ببین، ضمیر اشاره

هِل- hel: کج

هِلِ هِلمِ چو hele helme ĉu : كج و كوله

هِلف -  helf: هورت کشیدن ، خوردن غذا و نوشیدن با صدا

هَلَكو -halaku: چوب دوسری مانند گوشت كوب كه كندم را می كوبیدند

هِلم – helm : گرما

هَلمَت -  halmat: حمله ناگهانی سگ، قاپیدن

هُلو- hulu :هلو

هَم ِ ُ- hamēo : همدان

هَمبِی-  hambey: نسبت زنان دو برادر با هم، جاری

هَمرا- hamrâ : همراه

هَمزا- hamzâ : بچه هَوُ، بچه زن دوم یک مرد

هَمسا-hamsâ: همسایه

هَمگیر - hmgir: هماهنگ، تند، سریع

همیشه-  hamisa:همیشه

هِن – hen : آوایی برای به حرکت در آوردن خر

هَن- han: هند

هِنِ هِن- hene hen : حرف ندا، نفس نفس زدن

هِناس- henâs : نفس. هِناسَ کرد: نفس زد

هِنُنَ- henona : هندوانه

هَنی- hani:   هنوز  

هَواخا- hvâxâ : هوادار، دوستدار

هَوار هَوار-havâr havãr  : ندایی برای اظهار خوشحالی در عروسی، فریاد(هوار كردن: فریاد زدن، صد ازدن) در عروسی زمانی كه می‌خواهد برای افراد شاباش كنند و شعر آن را بخوانند، با گفتن «هوار هوار» از دیگران می‌خواهند آنها را همراهی كنند. 

هوار-havãr: در خواست کمک و دادخواهی

هَوارداد کِدَن-  havârdâd kedan: داد و بیداد کردن

هوز -  huz:خانواده بزرگ. گروهی با فامیلی مشترک از خانواده بزرگ تر و از طایفه کوچکتر

هوش- hoš : آوایی برای نگه داشتن خر

هوم – hum : صدایی که از ته گلو با دهن بسته از بینی خارج می شود و نشان تعجب یا تمسخر است.

هوی-  hōy: فریاد باغداران برای صدا کردن دیگری

هَی -  hay: حرف ندا، هِی

هِی- hey : 1- پی در پی ندا 2- برای صدا کردن، برای حرکت دادن خر و الاغ آن را هی می کنند

هُی -  hoy: حرف ندا، آهای

هی هی-  hēy hēy: ندایی برای اظهار خوشحالی در عروسی

هِیج - heyj : هویج

هِیزَ-  heyza: صدای شكم، نفخ

هیس - his : امر به سکوت کردن

 

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « م »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ن »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « و »

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « و »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف «و »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

 و

وِ- ve: به

وا-  vâ: با

وار- vâr: مرغی که هنوز تخم نکرده است

واردِ – vârde : همراه، به وسیله ی

وازا – vâzâ : نوه ی عمو

واژِ وِری vâže very : حرف بیهوده

وال vâl : آل از نوع مردش است و افراد را تا 40 روز به حالت مرگ می اندازد و عاقبت می‌كشد. 

واوا -  vâvâ: وبا

وِجَ - veja: وجب

وَخی -  vaxi: برخیز،بلند شو، فعل امر برخواستن

وَخیز -vaxiz: فعل امر، بلندشُ

 وَخیزا: بلند شد

وَخیزیَن- vaxizian : برخواستن

وَر-  var: کنار

وِرِ-  vere: برای

وَرَ بُر- vara bor: آب دزدک

وِرِ شی-vereši  : برای چه؟

وَرَ-vara: چوبی کوچک که در دارکول قالی کاربرد دارد

وِرچیَن-  varčian: برچیدن، مخفف برداشتن و چیدن

وَردِوَ -vardeva  : وَردآوَرد نام روستایی در همسایگی کهنوش که شامل سه روستای بالا، میان و پایین می شود

وَرز-varz : مالاندن،ورز دادن  تلاندن

وَروک-  varuk: زیگیل، نوعی جوش سفت که بیشتر روی دست در می آید

وِرِی- very: برای

وَریُن-varyon  : گلوگاه عبور آب

وِزَ -vaza: گیج و سردگم ( وِزَ گَری: گیج بازی در آوردن)

وَش- vaš : براق

وَق وَق vaq vaq : صدای سگ ، واق واق

وقت –  vaqt : زمان ، به یی وقت عزیز : قسم به این زمان مقدس

وقت –  vaqt: وقت

وِكَل – vakal : گاوه ماده آماده جفت گیری

وِلات-velât : ولایت ، سرزمین

ولیعهد vali ahd: مرد

وَنَدیک-vanedik : پنجره

وورو وور کِدَن-vuru vur :تیر کشیدن سر

وِیلُ -  veylo: ویلان، آواره، سرگردان

ویل- vile : وِل

ویلِ و ویلُ - vile veylo : آواره‌ی سرگردان

 

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « م »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ن »

 

پایان پیام/

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ن »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « ن »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

ن

 

نُ َ-  nōa: نوبت، نُآ هم گفته می شود

نَ - na : نه، رد کرن

نِ-  ne: نُه

نُِ - neo : نو، تازه ، جدید

نُ َر ماد گُِ-  noār mâd gö: گاوه ماده آماده جفت گیری تقریبا سه ساله

ناتُ – nâto : صفتی که به انسان بد می دهند، خطرناک، غیرنرمال، ناجور

ناتنی- nâtani: فرزندانی که از یک پدر هستند، اما از دو مادر جداگانه.

ناخُ-  nâxo: ناخن

ناختَن- nâxtan : انداختن

ناخو َ -  nâxua: 1-  ناودان 2- ناخوب است، بد

نادِرِس-  naderes:نادرست

نار- nâr: انار.

نار پَر دِ َن - nârpārdēn : اناری که داماد روز عروسی پرت می کند

ناریکَ – nârika : نام مرد

نازار گُل – nâzâr gol : نام زن

ناک – nâk : حشری، شهوتی، فردی که خیلی شهوتی شده است

نامدار – nâmdâr :سرشناس، نام مرد

نایب - nâyeb : جانشین ، نام مرد

نجات - nejât : نام مرد

نَجار- najâr : نجار

نخود سفیی – noxod sifi :

نخود كوهی-  noxod kohi:‌ كاركرد دارویی دارد

نخودسیاه -  noxod siâ:

نذَر – nazar : نام زن

نَرَ - nara : نرفت

نَرِ بی زور –  nare bi zur: کنایه از آدم ضعیف

نِرخُ  -  nerxo: نام مرد، نادرخان

نِرفین -  nerfin : نفرین

نُِروز – neoruz : نورروز، نام مرد

نِزِلَ -  neze la: زنگ و صدا های گوش

نِزیک- nezik : نزدیک

نَسَو-  nasav: نسبی

نشُ کِدَن-  nešo kedan: نشانه کردن، بردن یک نشانه مانند گردنبند به خانه دختر از طرف خانواده پسر

نشقَ-  našqa: نقشه

نِصوِ شُ -  nesve sö: نیمه شب

نَظر بَنی - nezarbani : مُهره ایی كه برای جلوگیری از چشم زدن كودكان به روی شانه شان آویزان می كنند،چِش نَظَر هم می گویند

نِظَر كِدَ - nezarkeda: نظر کرده، مورد توجه واقع شدن

نعنا- nanâ : 1- زن 2- نوعی سبزی

نَفَسِ دُزِ –   : nafase doze  نفس کشیدن زمین

نِقِ نِقِ –  neqe neq: ‌غر زدن آرام و مداوم

نقاو - neqâv : نقاب، اسم مستعار مرد، تخلص نواب شرفی یک از موسسین هیات تویسرکانی در تهران

نَقدینَ – naqdina : پول نقد

نِقز- neqz : چربی روی غذاهایی مانند آبگوشت

نَکُ - nako : نکن

نَل-  nāl: نعل

نَلق-  nalq: نَقل

نُمَ -  noma: نامه

نُم-  nom: نام

نِماز-  nemâz: نماز

نُن-  non: نان

نَنَ- nana : مادر

نَنَ بِزرگ-  nana bezerg: مادر بزرگ

نُنِ پِتی-  none peti: نان خالی

نُن پختن- nnpoxtan : نان پختن

نَنَ پیرَ – nana pira : ‌قاصدك، دیده شدن قاصدك اول پاییز به معنی آغاز سرما است

نُن جو- none jō : نان جو

نُن کور- non kur : کنایه از آدم خسیس

نَنَ مِشکی – nana meški : نام زن

نو اله –  nu elah: نام مرد

نَوَ تَرِ – nava tare : دشنام ، اجدادت را گائیدم

نوجَ -  nuja: یك ذَره

نوزَ -  nuza: نوزده

نوو -  nū : نگو

نَوی -  navi: نبود، نَبی هم گرفته می شود

نَهَل - nahal : نگذار، اجازه نده

نی -: ni  نیست

نِیار- neyâr : 1- ندار، فقیر 2- نیاور

نیاز-  niâzi: نیاز، احتیاج

نیجی -  niji: ماش، نوعی قلات

نیرقلی – niqoli : نام مرد، مخفف

نیزِ نیز – nize niz : سرو صدای توله سگ به حالت زوزه کشیدن

نیسا - nisâ: نیست

نیشتَن- ništan : نشستن

نیکانیک- nikânik : مکانیک

نیم دَری- nimdari :‌در كوتاه و كوچك ورودی منزل

نیمِرو – nimeru : نیمه روز


خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « م »

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « م »

 هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « م »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 


مَ – ma : 1- من 2- مگر ، مَ نَگُفتِم: مگر نگفتم

مَچِم - maĉem : من چه می دانم! نمی دانم.
مآتل- mâtal  : معطل، منتظر

مُآرِک - moârek : مبارک

مُآرِک باشَه-moârek bâša : به  هدیه گفته می شود که در مراسم ها به صاحبت مجلس داده می شود.
ما- mâ : ما ، ضمیر اول شخص جمع

ما- mâa  : مایه، ماده (ماخمیر: ماده خمیر برای نان)

ما-mã : 1- ماده ، مونث 2- ماه. 3- ماه، مدت 30 یا 31 روز طبق تاریخ شمسی که از سوی دولت اعلام می شود
ماتم- mâtam : عزا
ماچ- mâĉ: بوسه

ماچین -  mâĉin: ماه چین، نام زن

ماخَر-mãxar : ماده خر. الاغ ماده، گاهی متلک به آدم ناتوان است که ماده خر تشبیه می شود

ماد گُِ -  mâd gö: گاو ماده
مادر چا- mâdarĉâ  : مادرچاه، اولین چاه قنات که دورترین از دهانه قنات است

مادرزا – mâdarzâ: مادرزاد، به کسی گفته می شود که نقص عضوی جسمی یا نشانه ای مادرزاد دارد

مار-mâr : مار

مارال - mârâl : نام زن

ماروس – mârus : نام دختر

ماس- mâs : ماست

ماسِ‌خَسِ – mâse xas : ماسِ خیی  هم گفته می شود، دوغی كه آب گرفته ی بدون آب كه سفت شده تا با اضافه كردن نمك و شیوید به ماس خی ی تبدیل شود

ماسورَ  - mâsura : نام دختر

ماشی- šiâm : ماشین، اتومبیل

مافتِ شُِ - mâfte šö : شب مهتابی

مالَ کَش -   mâla kaš: تخته پهن که برای صاف کردن و شکستن گُلوخ های زمین کشاورزی به کار می رود

مال - mâl: گله، حیوانات چهارپا اهلی

مالمولک- mâlmulak: مارمولک. اعتقاد دارند سم دارد و اگر در غذا بیفتد آدم را می کشد

مامَلی -  mâmali: محمد علی، نام مرد

مانیسا -  mânisâ: نام دختر

مایَ- mâya : مایه

مای دُن –  mâydon: اسب ماده

مَتَل- matal : قصه

مَجمَع – majma : سینی

مچ پیچ - moĉpiĉ : دور مچ

مَچِد- mačed : مسجد

مَدرِسَ - madresa : مدرسه

مَدِزما - madezma : مردآزما، نوعی اعتقاد به موجودی تخیلی که به اشکال مختلف می آید به سراغ مردها و شجاعت آنها را می آزماید 

مَدُل - madol :‌ علی مردان، نام مرد

مَدن-  mādan: معدن

مَدی -  mādi: مهدی

مِرُ-  mēro: مهران

مُر- mōr : مُهر

مَرِ آل - morē âl : مهره آل، مهره ایی كه برای جلوگیری از بردن زن های حامله و نوزادان تازه به دنیا آمده به وسیله آل به شانه یا گردن آویزان می كنند

مراد بیگ – morâd bryg : نام مرد

مرادقلی – morâdqoli : نام یك طایفه در كهنوش، بعضی شناسنامه مرادقلیئی نوشته شده است

مُرَبا- morabâ : مربا

مِرت- mert : متر

مَرج - marj : شرط بندی، نحوه شرط بندی

مِرچ - merĉ : مانند حالت خرمالو در دهن

مُردَ -  morda: مرده

مُرغ - morq : مرغ

مِرک- merk : آرنجم

مُروا - morvâ : گیاهی كه چوبی نرم دارد و از آن برای بافتن لوازم چوبی مانند سبد استفاده می شود

مِریغ-  meriq: نوعی بیماری

مرییه - mēriya : مهریه

مَزغینَ- mazqina : مغزین، داری مغز گردو

مَزق-  mazq: مغز

مِزما - mezmâ : می آزماید، آزمایش می کند

مِژِنگ - meženg : مژه

مُسَخَرَ - mosaxara : تسخیر

مَسكینَ - maskina : نام زن

مُسَلمُ mosalmo - : مسلمان

مِشَ - meša : می شود

مَش- maš : مشهدی ، کسی که به مشهد رفته است

مِشتِقُنَ - mešteqona : مژدگانی

مِشُکونی - meškuni : آش یا خوراکی که با آرد گندم ، شیره ی انگور و روغن درست می شود که معتقدند بسیار انرژی زا است ؟؟؟؟

مُشك -  mošk: كشت

مُشكل- moškel : مشکل

مَشینَ - mašina : چوب انگوری که اندازه شیر را در مراسم شیواره محاسبه می کنند

مَصمَلی - masmali : معصوم علی،نام مرد، نام یک هوز از طایفه کرمی

مَعقول بِهتَر بی -  maqul bētar bi: قبلاَ‌ بهتر بود

مُفَرا -mofarâ  : گیاه دارویی

مَقاش - maqâš : انبری فلزی که بیشتر در کنار منقل دیده می شود

مقاشَر -  maqâšar: لپه

مُقدمَ - moqadama : مقدمه، همان دستگاه است که پیش از آهنگ اصلی می زنند 

مکاکُنَ - mekakona : چَه چَه زدن در آواز

مُكُنَ -mokona : 1- می کند 2- شدن، چِنی مُکُنَ : چقدر می شود

مَلِ -  māle: 1- معلق زدن، نوعی شنا که مانند  حیوانات چهار دست و پا در آب حرکت می کنند 2- محله

مُلا -  molâ:  1-به معلم مكتب گفته می شده است 2- آخوند

مُُلا - mōlâ : مولا، نام مرد

مِلاش - melâš : گیاه کوهی و خوردنی که ارزش دارویی هم دارد

مِلت- melat : ملت

مَلِک حِسین - malek hoseyn : نام مرد

مَلول - malul : نام مرد

مَلیچ- malič : گنجشک

 مَمَ شا -  mama šâ: محمد شاه. نام پسر

مَمو - mamu : محمود، نام یک ایسیل ورودی کهنوش

مَمیرزا- mamirzâ : مخفف محمد میرزا، نام مرد

مُمِیز - momiz : مالبات گیرنده، داروغه

مِن -  men: داخل

مُنَ -  mona: مانده

مَن-  man: نه ونیم کیلو، واحد وزن؟؟؟؟؟

منَتَلی -  manatali: نام مرد

مِنَلی – menali : همراه علی، مِن یعنی درون در اینجا به معنای "همراه علی" است، نام مرد

مِنوُ وَ - menova : گیاهی که كاركرد دارویی دارد

مو َاَ - muā : می گوید

مَوال -  mavâl: توآلت، مَوال، مستراح

موت یا خُروس-  mut ya xorus: نوعی بازی با انگشت دست است

مور مور-  mur mur: حالتی که در پوست بدن ایجاد می شود و

مور-  mur: موریانه

مورونج -  murunj: مورچه

موف کَش -  mufkaš: به فردی گفته می شود که مدام آب بینیش را با صدا بالا می کشد

مولُم - mulum : ملایم، نیمه گرم

مولوم - mulum : ولرم،گرم

مهین -  mahin: نام دختر

می- mi : موی

میخ طِیلَ  - mix teyla : میخ طویله

مِیدُ -meydo  : میدان

میر اُ - mir ö : در28 صفر، تاسوعا و عاشورا و 21 ماه رمضان شب شهادت علی آب رودخانه كه سهمیه بندی است را آزاد می كنند و هر‌كس بخواهد می تواند از آن استفاده كند. در این روزها آب به هیچ كس تعلق ندارد.

میرزا -mirzâ : 1- نویسنده، باسواد 2- نام مرد

میرزا احمد بَرفَر -  ahmade barfar: نخسیتن معلم روستای کهنوش

میرزا كوچك – mirzâ kuĉek : نام مرد

میرزایی - mirzâi : نام خانوادگی یک فامیل درکهنوش

مِیز- meyz : مویز، انگور خشک شده جلوی آفتاب

میز اِبرام - mizebrâm: میرزا ابراهیم. نام مرد

مِیَس-  mēyas: 1- زنبور 2- مگس

مِیَس داری- meyas dari : زنبورداری

مِیس عسل- meyas asal : زنبور عسل

میش- miš : گوسفندماده بالغ بیش ازسه سال سن دارد 2- موش

میشی - miši : چراغ نفتی خانگی کوچک که برای تولید روشنایی

میلیُ - milyo : میلیون

میناخُ -  minâxo: مرد

مییُ - miyo : میان. بین. نام یكی از شش محله معروف كهنوش

مییِ بُز - miye boz : موی بُز

میین تَل -  miyontal: شاخه متوسط

مییُنجا – miyonjâ : میان، وسط، گاهی به عنوان دشنام استفاده می شود

 

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »


پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ل »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « گ »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 ل

لُِ- lö: لب

لُُ پیچ- lōpič: پیچیدن لبه های قالی به وسیله بند

لادِيَن –lâdeyan  : كنار زدن

لار- lâr : بدن

لاس – lâs: فضولات گاو،مدفوع گاور

لاف – lâf : سیلآب

لاكي –lâki : پارچه ای قرمز را که جلوی صورت عروس می انداختند

لالَ بانو – lâla bânu: لاله بانو. نام زن
لالَ – lâla: 1- نام گل، گل لاله ۲- نام زن

لالي – lâli : نام مرد

لامپ- lamp: لامپ

لاييدن – lâidan : لگد كردن

لَپ –lap : ایجاد موج در آب، هل دادن آب به سمت جلو با دست یا بیل و ..

لِپ -lep: لُپ، گونه های صورت انسان

لَپَرو – laparu : برگردان ضرف پُر به صورت ناگهانی برای خالی کردن، دَمَرو

لَت- lat: تِکه، یک قسمت کوچک ،  یِ لَتِ نُن: یک تکه نان

لِچ – leĉ: اطراف دهان

لَچَر – lĉar : خسیس

لخ – lex: حَسَد

لُر – loř: مردم لر

لِردِیَن- leřdeyan: چرخانیدن،قل دادن،‌ پرت كردن

لَزگیجَ-lazgija :

لِشمَ- lešma : برگ چنار که روی سقف خانه می ریزند و روی آن خاک می ریزند برای ساختن سقف

لِف – lef: 1- نوعی سیگار که فرد توتون را روی کاغذ سفید و آماده می ریزد  می پیچاندو می کشد ۲- مثل و مانند،هم ردیف، هم سطح، هم اندازه؛ لِف خُشَ : مثل خودش می ماند

لُقمَ- loqma: لقمه

لِکِ لِک – leke lek : کنایه به کسی زده می شود که در انجام دادن یک کار بیش از اندازه تاخیر می کند

لَلِ-lale: واحد اندازه گيری شیر در  مراسم شیرواره

لمپا-lampâ : نوعی چراغ برای ایجاد روشنایی

لُنَ-  lona: لانه

لُنَ بُز – lonaboz : نام منطقه ای کوه های کهنوش

لُنَ مرغ- lona morq : لانه مرغ

لنترا- lanterâ: نوعی چراغ برای اینجاد روشنایی

لُنجين- لُنجین-lonjin : تشتی از جنس سفال، كاسي سفالي بزرگ تر از كاسه معمولي. از بزرگش براي ريختن آلو و بسته بندي كردن آن استفاده مي كردند و از نمونه متوسط آن براي خميرگير استفاده مي شد كه “لنجين شَمَن گيري” مي گفتند.

لِنگَ – lenga : واحد شمارش كيسه ها، یک گونی یا یک کسیه را لنگه می گویند

لَنگو-  langu: نوعی بازی نوجوانان پسر

لُِنَن – leonan : شیون و زاری

لو َ لو َ – loa loa: مدار کردن، کنار آمدن

لِواس – levâs : رخت، لباس

لوتی -luti : نوازنده ساز

لوفِ لوف – lufe luf : فردی که سرما خورده تب دارد و بی قراری می کند. ناله کردن و بی قراری مریض

لولو – lulu : 1- ادرار بچه ۲- موجودي خيالي براي ترساندن بچه ها

ليج –lij : سرپاييني. شيب. محله ليجَ : نام يكي از شش محله معروف كهنوش

ليلاج –leylâj  : نام مرد

لِيلو-leylu : گهواره

ليمو – limu :1- نام ميوه ای درختی ۲- نام زن

ليوَ – liva : گيج ، ديوانه، آدم بي عرضه

لِیرَ – lira : نام زن

لیلَ – lila : لوله

لِیَن- leyan : لگن


خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « گ»

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « گ »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

گ


گِ ُ- gö : گاو

گُ-  go:1- گفت 2- گُه، مدفوع انسان

گ ُِ نُ َ – gö noa: نوبت يك فرد براي به چرا بردن گاوها

گِ ُ نَ – göna : پرستو

گُِ جِفت- gö jeft : گاو نر  بزرگ برای کشاورزی

گا- ga: گاه

گاز –  gâz: وسيله‌اي از نوع انبردست كه گاهي با آن دندان مي كشيدند.

گالا-  gala: تیغه فلزی گاو آهن برای شخم زدن زمین

گالش –gâleš : نوعي كفش پلاستيكي كه بيشتر سياه رنگ است

گانَ- gâna : گاودانه، دانه گاو

گانَه – gâna : گاودانه ، دانه ای برای گاو

گُج – goj : درختی وحشی که میوه ای خوردنی دارد و در کوهستان می روید

گُدُ- gado: از ابزار آسیاب

گَر – gar: کچل

گِرَ-  gera: گره

گِرِ – gerē : گرفت

گُر –  gor: سرو حال، به آدم پيري كه سرو حال باشد مي گويند گُر است

گَرِ پا – gare pâ : مچ پا

گِر خُردَن-  ger xordan: دور زدن، گردیدن

گَرِِ دس- gare das: مچ دست

گَر- gar: کچل، سری مو در نمی آورد

گِر-ger : قِل، دور، گِر دِیَن : قِل دادن، گِرخوردن: گشتن، پرسه زدن

گُراز – gorâz : گزاز

گُرج – gorj : فرز، تند ، تیز، خوش دست

گُرجِسُ –  gor jeso : گرجستان،نام یک منطقه

گِرجُنه-gerjona : نوعی وسیله سنگی یا خشتی که برای روشنایی استفاده می شد

گِردَ – gerda : نوعي نان. در اندازه يك کف دست باز با زخامتي نيم سانتي كه با زرد چوبه زردرنگ شده است. انواع آن، گِردَ مغزینه: نوعی نان که در آن مغز گردو استفاده می شود گِردِ‌جُ: نان گرده يي كه از جو درست مي شود

گُردَ – gorda : كول

گُرد-gord : چوبی که داخل ریشه قالی قرار می گیرد

گِردعلي –gordali : علیِ تند و تیز، نام مرد

گَردِنگا- gardengâ : گردنه

گَردِنگا زَردا –  gardengâ zardâ: نام گردنه یی در شمال کهنوش به طرف وینن. آن را گردنه وینن هم می گویند

گِرسوز – gersuz : گرد سوز، نوعی چراغ نفتی برای ایجاد روشنایی که فتیله آن به صورت گرد می شوزد

گِرکُ-  gerko: گردو

 گِرِك – gerek : گره زدن

گِركُ تكُ –  gerko teko: گردو تكان، كسي كه گردوها را مي چيند

گِركُ غلاغي –  gerko qalâqi: محلي كه گردوهايش را بيشتركلاغ‌ها سوراخ مي‌كنند

گُرگ –  gorg : گرک

گُرگَ میش –  gorge miš: گرگ و میش، هنگام غروب

گُرُل – gorol : تاول، پاشنه پا

گُ گِل – gö gel : چراننده گله‌ي گاو، كسي كه گاو ها را به چرا در گوهستان يا محل دراي علف مي‌برد

گُ گِلُن –  gö gelon: چرانيدن گاوها، به چرا بردن گاوها

گَرم- garma: گرم

گُروَ –  gorva: گربه

گِریُ-  geryo: گریان

گُزُ كُ -gozoko :  وسيله اي  مانند اره اما داراي قوس براي بريدن تره

گَز گَزو- gazgazudâr : گزَنه، گیاهی كاركرد دارويي دارد

گُگِل – gögel : گاوچرانی

گَل – gal : بین پا، لای پا

گَلَ – gala : تعدادی گوسفندو بز  تقریباً بالا ۵۰ راس

گُلَ – gola: نام زن

گُلِ – gole : نام زن

گُل- gol : گُل

گل ارمنی- gele armani : نوعی گل

 گل اَفتُ – gol aftö : ۱- گُل آفتاب ۲- نام دختر

گُل اَفروز – gol afruz : نام زن

گُلِ باغی –  gole bâqi: 1- گل سرخ يا گل محمدي که كاركرد دارويي دارد ۲- نام زن

گُل بَس – gol bas : نام زن

گُلِ بنفشه –  gole fanafš: كاركرد دارويي دارد

گُل پری – gol pari : نام زن

گلِ پيچی – gole piĉi : گل نيلوفر

گُلِ پین – gole pina : گل پونه که کارکرد خوراکی و دارویی دارد

گَلِ تِمُ-galetemo : زیر شلوار

گُلِ تَنیر- gle tanir : گوشه و کنار تنور

گُل چَمَن – gol ĉaman : نام زن

گُل چِهرَ –  gol ĉehra: زن

گِلِ چینَ- gelečina : گِلی که با آن دیوار چینه ای درست می کنند

گُل خا ص- golxâs : نام زن

گُل خِتمی – gol xetmi : نوعی گل که كاركرد دارويي دارد

گُل دويی –  gole dui: گل دوغی، نوعی گل

گُل رُغَنی- gole roqani : نوعی گل

گُل ريواس – gole rivâs : كاركرد خوراكي و دارويي دارد

گُل زرد –  gole zard: كاركرد خوراكي و دارويي دارد

گِلِ سرشور-  gole saršur: زن‌ها وقتي به حمام مي‌رفتند سر خود را با آن مي‌شستند

گُل سَی –  gole say: گل سفيد رنگ بدبو

گُل شَمي- gole šami : گُلِ شمعداني

گُلِ عریس –  gole aris: گل عروسی، نوعي گل

گُلِ عِمَر – gole emar : گل عمر، گلی سفید رنگ که معتقدد کارکردی ندارد

گُلِ قاشقي – gole qâšoqi  : نوعی گل
گُلِ هَف رَنگ- gole hafrang : گل هفت رنگ

گُل کاسِ اِشکِن-  gole kâse eškan: نوعی گل در کوهستان کهنوش می روید

گُل كوچِك – golkuĉek : گل کوچک، نام زن

گُلِ گُ زُُن – gole gozōn: گل گاو زبان، كاركرد دارويي دارد

گِلِ گوشي-  gele guši: نوعي روسري زنانه كه روي گوش و پيشاني را مي‌گيرد

گل مُحَمَدی – golmohamadi : نام يك طايفه و هوز اصلی در كهنوش است.  گل محمدی ها خودشان را فرزندان " گل محمد سلطان" می دانند که در زبان محلی "گُلمُ سِلطُ "گفته می شود. در روستا آنها را به نام هوز گلمَ سلطُ می شناسند. آنها جد خود را “ لر” می  دانند که ابتدا از منطقه ای به نام خِزل به قشلاق آمده و از آنجا به کهنوش. “نوری” های ساکن روستای همسایه “کُنِر” نیز خودشان را فرزندان گُلمَ سِلطُ می دانند که در قشلاق زندگی می کرده است. به نظر "نورمحمد" نیز یکی از فرزندان گلم سلط بوده که به جای کهنوش راهی روستای کنر(کندر) شده است. گلم سلط از نخستین افرادی است که به قشلاق و از آنجا به کهنوش آمده است. اهالی معتقدند او مردی دولتمند و معلوم بوده است. قلعه کهنوش در محله قلا که اکنون چیزی از آن باقی نمانده متعلق به گلم سلط بوده است و اکنون قله ای نیمه مخروبه در پایین روستان روبه روی حمام قدیمی به صورت ویرانه باقی مانده است که آن هم متعلق به فرزندان گلمَ سِلطُ بوده است. برخی گلمحمدی ها معتقدند گلم سلط مامور مالیات دولت در دوره زندیه بوده است که چندین  روستا در خرم رود را در دست داشته.  عده ای نیز او را از بزرگان و ثروتمندان منطقه خرم رود می دانند که با کریم خان همراهی می کرده است. گُلم سلطُ  دوره پیش از اردلان ها که ارباب کهنوش شده اند به بزرگ کهنوش بوده است.

گُل نِشُ – golnešo : گل نشان، نام زن

گَلَ نَمَک –galanamak: يك روز خاص گله را مي برند چرا و هنگام ظهر مي آورند روستا. می برند به محلي كه در آنجا  سنگ نمك جمع كرده بودند. گوسفندان نمك را مي‌ليسند.  پی از آن تعدادی از زنان حاضر شير گوسفندان را مي دوشيدند و از آن شير برنج درست مي كردند و بين خانواده‌ها روستا تقسيم مي‌كردند.

گِلَ وِري- gelavari : منطقه ای کوهستانی که بر اثر باران زمینش زود گل مي‌شود

گلابي – golabi : 1- نام میوه ۲- نام زن

گُلبرنج – gol brenj : گل برنج، نام زن

گُلتاج – goltâj : نام زن

گلثوم – golsum : نام زن

گُلچين – golĉin : 1- کسی که گل می چیند ۲- نام زن

 گُلدم – goldam : نام زن

گُلُر- golor : تاول، پينه

گُلِسُ – goleso : 1-گلستان ۲- نام زن

گُلشَمَ –  golšama: 1- نام زن ۲- گلِ شنبه

گُلمَ –  golmohamad: گل محمد، نام مرد

گُلميچ- golmiĉ : مشت كردن دست، شصت را به سمت کف دست جمع کرده و چهار انگشت را روی آن  جمع و مشت می کنند. مشتی که شصت در داخل چهار انگشت قرار بگیرد.

گُلُنَ- golona: گِرد

گُلناز – golnâz : نام زن

گُلَنگ – kolang : نام زن

 گُلنساء – golnesâ : نام زن

گُلوِ تَنیر- glove tanir : لبه تنور

گِلَوُ-gelavo  : کسی که گِل را لَگد

گُلي –  goli: نام دختر

گُم-  gōm: گام ، قدم

گَمُن-  gamon: گمان

گُن – gon : خایه، بیضه

گَن- gan: گند، بد

گُنَ گوشت-gona gušt: تاس کباب، نوعی خوراک

گُنج- goj: زنبور وحشی و بزرگ

گَنُگ – gong : نوعي سوراخ . محل خروجی آب ایسيل، دو طرف را ديورا مي كنند و روي آن را مي پوشانند كه به آن مي گويند گنگ

گَنِم- ganem: گندم

گُنگ بَني – gong bani: درست كردن ديوار و سقف قنات

گَنِم حَرُمَ – ganem haroma: گیاهی شبیه گندم خوردنی نیست

گَنِنا -ganenâ: علفی که کارکرد دارویی دارد، داخل نان گرد می ریختند

گَنييَن – ganian: گنديدن

گور اِشكَنَ  -gureškana: نوعی حیوان به نام گوركن

گوزين –guzin : در آوردن علف هرز به وسيله گُزُكُ
گوسالَ: gusâla : گاو ازتولد تا یک سالگی

گوسون -gusvan: گوسفند

گوش – guš: گوش

گَوَن – gavan : بوته ای تیغ دار در کوهستان که برای سوخت و خوراك حيوان کاربرد دارد

گُه-  goh: گُه، مدفوع انسان

گي قورواغَ-gi qorvâqa:  ۱- مدفوع قورباقه ۲- به جلبك گفته می شود که اهالی فکر می کردند مدفوع قورباغه است

گيجِ هم رَفتن – gije ham raftan : دعوا كردن، سوار كول هم شدن

گیجینگ دَر- gijinge dar: لولا یا پایه پایینی در، در گذشته سوراخي در با و پايين در درست مي كردند كه دو چوب  اضافه در آن قرا ر مي گرفت تا در آن بچرخد

گير – gir: 1- گرفتن، گيردِ: گيرش بده، نگهدار  ۲- لحظه، ي گير: يك لحظه

گيرگَ – girga : گريه

گيس – gis : موي زن. زن‌ها موهايشان را به دوسته تقسيم مي‌كردند و مي‌بافتند و از پشت سر آويزان مي‌كردند كه مي‌گفتند گيسش را بافته.

گییَ – giya : شکم، دل

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ک »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « ک »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ک 

کا-kâ : کاه

کاچی-  kâči: نوعی آش

کاردِ کَفَن-  kârde kafan: کارد و کفن

کارِم سَرا –  kârem sarâ: کاروانسرا

کاسَ پُشت-  kâsapošt: لاکپشت

کاسَ سِرفَ- kasa serfa : وقتی کسی می مرد همسایه های اطراف وقتی برای خودشان غذا می پختند، ظرفی هم می بردند برای عزادار . یا کنار او می ماندند با او غذا می خوردند یا اینکه خودشان می آمدندخانه. به شکلی سعی می کردند تا چند وقت غذای عزادار را بدهند.

کاسا-kâsâ : کاسه مانند، نام رودخانه و منطقه ای در کهنوش

کاسنی- kâsni: گیاه دارویی

کاسیر- kâsir : گیاهی که كاركرد دارويي دارد

کاکَ- kâka:  ۱- عمو برادر پدر،عامو ۲- نام مرد

کاکِ واک- kâkevâk : ریشه های پایین قالی که ریشه ریشه نیستند

کالفِرِنی- kâlferni: جعبه کوچک آلو

کالیج-kâlij : نوعی آش

کُبر – kobr : آدم زوردار و قوی و گردن کلفت

کِپ- kep : کیپ، بسته، چسبيده

کُت- kot : بریدن

کِتاو- ketâv: کتاب

کَتاو خُنن- katâv xonan : کتاب خواندن

کِتاوَلی – ketâvali : كتابعلي، نام ‌مرد

کتونی-katoni: نوعی کفش

کُجُ – kojo : کجا

کَدخُیا – kadxoya : کد خدای

کُدُرَت – kodurat: خُصومت، اختلاف

کُرَ –  kora : کره اسب

کَر – kar: 1- ناشنوا  ۲- کوزه

کُرِ بَچَ- kora xorda : بچه کوچک

کَرِ خُمونی-kare xomoni :کره خودمانی، کره ای که خود فرد درست می کند

کِرچ- č ker: چروک، تاخوردگي

کِرچِنگ-kerčeng  : خرچنگ

کُردی- kordi : نوعی ریتم نواختن با ساز و دهل برای رقص و پایکوبی کردی

کَردی-kardi:واحد تقسیم زمین زراعی

کِرف-kerf : پوک شدن درخت

کُرک – kork : مرغی که آماده است  تخمی بکند که جوجه می دهد

کَرکیت- karkit:  وسیله ای آهنی برای بافت قالی و محکم کردن بافت ها

کروَلا-  karvalâ: کربلا

کَریز رُخُن –  karize roxona: نام چشمه ای در محله رودخانه

کَریز قَلا – karize qalâ :  نام چشمه ای در محله قلا که همان چشمه محله لیجَ هم می گویند

کَریز مُرلی-kariz morali : نام یک چشمه در محله رودخانه

کُس کُُ لی – kos koli : گودی پشت زانو

کُس کَش – koskaš : کسی که زنان فاحشه را برای مردان می آورد

کُِش شبرو- köš šebro : کفش شبرو

کُُِش-kōš : کفش

کَشکَوَر- kaškavar : پرنده یی سیاه و سفید شبیه کلاغ اما کمی کوچکتر با دمی دراز

کَشکول سَی- kaškul say : فضولات سگ

کَشنگاه – kašengâ : یک سراشیبی در کوهستان که افراد کوله بار گون ها خود را که به طناب به خود بسته بودند،روی آن به سمت روستا می کشیدند.

کَفتار-kaftâr : کفتار، گونه ای حیوان وحشی

کُفتَن-  koftan: کوبیدن

کَفدَر-kafdar: کبوتر خانگی

کُک- kok: کوک، سرحال

کُک-kōk: کَبک

کُکُل –  kokol: نام مرد

کِل –  kel : آوای هله هله زنان در هنگام عروسی که با استفاده زبان و کام و دست ایجاد می شود

کَل-  kal: 1- بز کوهی شاخ دار ۲- شهوت ۳- بلندی،قله ۴- کربلایی ۴- شوم

کُلَ – kola : 1- ملخ ۲- سگ دُم بریده و زرنگ ۳- سگ هار

کَل اِفتا وِشِمُ – kal eftâ vešemo : وقتی چند نفر از فامیل پشت سر هم می میرند، این جمله را می گویند

کَلِ چِماق- kale čemâq : کله چماق، نوعی چماق

 کَلِ ریت- kāle rit : سر بی مو

کُلَ سَر –  kola sar: وقتی شاخ و برگ اضافه درخت ها را که از بالا می بُرند و شاخ و برگ کم می شود می گویند درخت کُلَ سَر

کَلِ شا مارا -kalešâmârâ : نقطه در نوک کوه در منطقه قشلاق، محلی که مارها از آن خارج شدند و مردم کهنوش را از قشلاق فراری دادند

کَلِ قَلا- kale qalâ : بالای قلعه، نام محله ای در کهنوش

کَل کَلی – kal kali : مدفوع خیس مرغ و بز

کَلَ گِ ُ – kala gö : گاو بالغ سه ساله، گاو نر جوان

کَل گِر- kal gere : سَر رفت

کُلُ-kolo: کلاه زنانه. شبیه کاسه است و با پارچه ای سبک و رنگی و گاهی با تکه پارچه ها درست می شود. گاهی نیز این کلاه از جنس مخمل درست می شد. درست کردن کلاه به وضع مالی بستگی دارد.

کُلا فراخ – kola ferâx : 1- کلاه گشاد ۲- کنایه از کسانی که لباس بزرگ تر از اندازه خود می پوشند

کَلا –kalâ : مخفف کربلایی، به كسي گفته مي‌شد كه به كربلا رفته است، کَبلَی، کَل

کَلا بَس – kalâbas: کربلایی دختر بس، نام زن

کُلا پُشمی – kolâpašmi : کلاه پشمی

کلا کشی-  kola keši: کلاه کشی

کلا لینی- lini : کلاه لبه دار، کلاه شب گاه

کُلا نَمدی –  kola namadi: کلاهی که از نمد درست شده بود

کَلا-kalâ- کربلایی ، کسی که به کربلا رفته

کِلاش-  kelâš: گیوه ، نوعی پاپوش

کلاغی کُردی-kalâqikordi:کُردی و کلاغی هم گفته می شود. نوعی روسری بزرگتر از چارقد با زمنیه مشکی  و خطوط پیچ در پیچ قرمز و زرد و… .  این پوشش منسوب به زنان کرد است.

کِلاینَ- kelâyna: تشتی که با لاس گاو درست می کردند

کُلِخ-  kolex: کلوخ

کَلُزَر: نام زن. زر کلان، جواهرات زیاد

کِلِک – kelek : انگشت

کُلک – kolk: نخ هاي زائدقالي  که پس از شانه کردن باقی می ماند

کَلَک- kalak: نوعی اجاقی کوچک

کِلکِ شااَ –kelek šâa : انگشت بزرگ دست یا پای، شصت دست

كُلكين – kolkin: پشمالو

کِلِمَ-kelema: دندانهای بلند و نوک تیز درندگانی مثل سگ

کِلِنگِ گوش – kelenge guš: گودی گوش

کُلونی- koluni : یک کندو زنبور، مجموعه زنبورهای کندو را کلونی می گویند

کَم – kam: کم

کُم-  kom: کام

کَما- kamâ: گیاهی کوهی

کَمتر- kamtar: کمتر

کَمچِلَ -kamĉela  : ملاغه

كَمَر- kamar : صخره

کَمَر چِل پِلَ –  kamare ĉel pela: صخره ای در کهنوش که چهل پله دارد

کَمَرِ دییُ مُر-kamara diyomor: منطقه ای در کوهستان کهنوش

کَمَر شا زِیَ – kamara šâzeya : صخره شاه زاده

کَمَرِ غَزُ – kamare qazo : سنگی در کوه که مانند غزان گود است

کَمَر نظری – kamare nazari : نام یک تخته سنگ در محل نظری

کَمَرِ وِلی خُنی –  kamare vali xoni: سنگ بزرگ ولی خان

کَمَربَن –kamarban  : کمر بند، چرمی که  برای نگه داشتن شلورا دورکمر استفاده می برند

کَُمَلُ-komalo : خانه تابستانی و موقت که با چوب و شاخ و برگ درختان درست می کنند

کَمُنچَ- kamonča : کمانچه

کُمیش – komiš : مغنی

کنارَ- kenâra : 1- کناره ۲- نام نوعی فرش که برای کناره اتاق بافته می شود

کَنگَر-kangar  :: گیاهی که كاركرد دارويي دارد

کِنی مِیَس- keni meyas : کندوی زنبور

کو َ -kua : توده روی هم جمع شده، وقتی همه علف های درو شده را یکجا جمع می کنند کُپه ای تشکیل می شود که کو َ می گویند

کوچ – kuĉ : ۱- جابه جا شدن ۲- دارو ندار زندگی و خانواده، کوچُ کُلفَت: دارو ندار زندگی و خانواده

کور- kur : کور

کوروجیین – kurujian: چیزی سفت را با دندان مداوم خورد کردن و خوردن

کَوَل – kaval : حلقه های سیمانی برای داخل چاه

کول-kul :1- چهار تیرک چوبی یک و نیم متری که با چهار چوب افقی دیگر به هم  وصل می شوند و روی آنها چوبهایی عمودی قرار می گیرد تا تیجَ و تخته آلو یا درخت انگور را روی آن قرار دهند ۲- تنه چوبی درخت که در باغ ها زیر درختانی که کج شده و در حال افتادن هستند  به صوت عمود قرار می دهند ۳- پشت

کولوم- kulum : چوب پشت در چسبیده به در که کلید در آن  قرار می گیرد

کونوشی- kunuš : ۱- اهالی وابسته به روستای کهنوش را می گویند ۲- کهنوشی نامی خانوادگی است

کُهِ اِلیسُ- kohe eliso : کوهی که محل رویش آلوی کوهی است

کُهِ گُرجِسُ – kohe gorjeso : نام کوهی ؟؟؟

کِی- key : چه وقت

کی چالَ – kiĉâla: کوچه

کیآر-qiâr : نوعی گیاه دارویی

کیچَ – kiĉa: کوچه

کیست-  kist: نوعی ورم در بدن

کِیک- keyk: کَک، نوعی حشره

کیل- kil : 1- پوست سبر گردو ۲- کاسه چوبی

کیلیچَ جو-  kiliča jō: کلوچه جو

کیلید- kilid : چوبی برای قفل کردن کلوم

کیمی-  kimi: کدام

کین – kin : کون، باسن

کین سِرَ –  kin sera: سُر خوردن از سراشیبی بر روی باسن

کینِ مِرک – kine merk : قوزک آرنج

کین: کون، باسن

كُُ -kū : كبود، آبي رنگ

كار- kâr: کار، شغل

كاغذ مومي –  kâqaz momi : كاغذ كالك نقشه كشي كه براي گرفتن دور جعبه آلو استفاده مي شد تا آلو خشك نشود

كالَ-kâla : ‌چكمه اي از پوست گاو كه تا زانو مي آمد و براي زمستان بود

كَپَنَ گَري –kapana gari : تقليد حركات افراد به قصد مسخره كردن

كَپَنَ گَري: تقليد حركات افراد به قصد مسخره كردن

كُتَ-  kota: كُنده درخت، هيزم

كُتِ پيسييَ –  kote pisia : كنده درختي كه در زمين مانده و پوسيده

كُت كُت-  kot kot: تكه تكه ، خورده خورده

كَترَ – katar : حرف زشت، دشنام

بِ ‌بيراه – be birâ : بدو بي راه ، دشنام

كتيرا – katirâ : از گون به دست مي آيد و براي تقويت موي سر خوب است

كِر – ker : صدا، خطي كه با چوب روی سنگ مي كشند صدای کِر می دهد

كِرچِك- kerček : كَرچَك، نوعی روغن که از گیاه کرچک به دست می آید

كِرچوك – kerĉuk : خسيس

كِرِكِر – kere ker : 1- صدای کشیدن چوب بر روی یک جسم سخت مثل کشیدن چوب روی زمین ۲- نوعی خندیدن آرام که مدام قطع و وصل می شود و بیشتر به قصد تمسخر صورت می گیرد

كَرَم خُن –  karam xom: كرم خان. نام پسر

كَرَمَلي – karamali: کرمعلی، نام پسر

كرمي – karami : نام يك طايفه در كهنوش که جد آنها کرم است، برخی معتقدند کرم از نخستین کسانی بود که همراه گلم سلط ابتدا به قشلاق آمد و از آنجا به روستای کهنوش. برخی معتقدد او نیز همکار گلم سلط بوده و مالیات منطقه را جمع می کردند. برخی هم معتقدند آنها کرد هستند.  تعداد کرمی ها در کهنوش زیاد است و آنها چندین هوز دارند. یکی از دلایل زیاد بودن آنها محمد  کرمی معروف به “محمد کُمرا” کداخدای دوره حمزه خان در  روستا است. وقتی می آمدند شناسنامه بدهند نام خانوادگی برخی افراد را کرمی اعلام کرده و برای آنها به نام خانواده گی کرمی شناسنامه گرفته است. عده ایی هم برای اینکه در سایه قدرت کداخدا بمانند خودشان را کرمی معرفی کرده اند تا سربازی نروند. (هایی، معصوم علی معروف به هوز مَصمَلی، ذلقفار، سنجر) از هوزهای کرمی هستند

كريم – karim : نام مرد

كَريمي-karimi : نام يك طايفه در كهنوش که جد آنها میرزا کریم است. هوز اصلی آنها نیز به میرزا کریم معروف است. احتمال اینکه میرزا به معنی کسی که می نویسد باشد. سکونت کریمی ها در داخل قلعه و محله لیجَ در کنار گل محمدی ها آنها را از ساکنان قدیمی قرار می دهد به طوری که محله لیجَ بیشتر کریمی بوده اند. کریمی ها را باید لر دانست. آنها معتقدند جدشان میرزا کریم  هفت سال زبانش بند مي آيد وقتي زبانش باز مي شود خواندن نوشتن بلد است و قرآن مي خواند. او میرزا بنویش کهنوش در دوره اول است

كِشمِش- kešmeš : انگور خشک شده در کیسه روی درخت

كَف-kaf : بندي كه بار الاغ را با آن مي بندند

كُكِل علي –  kokelali: كاكُل علي، کوک علی(تند و تیز)، نام مرد

کَریز – kariz : کهریز

كَكَل مي‌شي- kakal miši : كله خراب

كَلَ –  kāla: کله ، سر

كُلُ – kolo : نام كوهي در كهنوش، کوهی که آب آن كم و ضعيف است

كُل- kol: 1- كوتاه ۲- كنُد

كَلِ ميخ طِيلَه –kale mix teyla  : بخش از كوهستان كه در آن سنگي ميخ شكل است و روستاييان معتقدند حضرت علي دُل دُل خود را به آن بسته است

كُلا پیل- kolâ pil: کلاه پول، کلاهی که زنان روستایی به آن پول آویزان می کردند

كَلاميرزا مَ-  kalâ mirzâ ma: كربلايي ميرزا محمد،  نام مرد

كُلفَت – kolfat:خانوار، كُلفَت بار: یعنی کسی که اعضای تحت تکلفش زیاد است، نان خور خانوار زیاد است،كُلفَت بار: خانواده دار، زن و بچه دار

كُلِفت- koleft: کلفت، چاق، قطور

كُلفَت: خانواده وبچه

كُلکینَ –  kolkina: گیاهی دارویی و غذایی ، گُلپر

كَلَ‌مَ‌خُ:كربلايي محمد خان، نام مرد

كُلَنجِ سَمور-kolanje samur : لباسي از پوست سمور

كُلَنكينَ- kolenkina:جایی كه با كلنگ كنده شده است

كَمَرَ خينييَ – kamar xinia : صخره خوني

كَمَرَ‌بَلَ –  kamara bal: نام سنگي در كهنوش شبيه حيواني مانند شير و پلنگ

كُمك – komak: كمك

كُمُلَ گِركُ: ؟؟؟

كِمول – kemul: پوسيدگي چوب درخت در داخل شاخه

كُنِر : نام روستایی در جنوب کهنوش، مخفف کُندُر

كَنَن – kanan  : كندن، حفر کردن

كَني –kani : ظرفي سنگي يا سفالي و بزرگ به شكل سطل كه جاي نگه داشتن گندم و آرد است

كوجَ – :

كوروال – kurvâl : يك باغَ بزرگ

كوسَ – kusa : کجاست؟ نوعی بازی نمایشی

كوسا- kusâ : کجاست

كولَ – kula : وقتي نان مي پختند بعضي خميرِ نانها از ديواره تنور مي افتاد داخل تنور و نيم سوز مي شد كه مي گفتند كولَ. آنرا در مي آوردند و پس از جدا كردن خاكستر از آن مي خوردند.

كولَ‌سَوَد –kula savad : سبدي مانند سطل كه با چوب مُروا درست مي شود

كولَ‌سَوَد: سبدي مانند سطل كه با چوب مُروا درست مي شود

كولوت –kulut : خُرد و خسته

كونوش- kunuš : كُهَنوَش

كوهِ- kuhē: كوپه، واحد اندازه، یک تپه کوچک گندم

كَوِيي: ؟؟؟؟؟؟؟؟

كيزَ –kiza : كوزه

كيوي – kivi: كدو تنبل

 كِيهُ –keyo : كيهان، نام مرد

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ف-ق»

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف ف-ق شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم

 

فارسی- farsi : 1- نوعی ریتم نواختن با ساز و دهل برای رقص فارسی ۲- زبان فارسی

فاضلی- fâzeli : نام خانوادگی

فاضلی نسب – fâzelinasab : نام خانواده گی

فال- fâl : فال

فِتِ فراخ – fete ferâx : بسیار گشاد، دشنام، کنایه از آدم های بسیار تنبل

فتی – fati : فتح الله، نام مرد

فِراخ-  ferâx: گشاد ،فراق

فراوُن- farâvon : فراوان

فِرک-  ferk: فکر

فرمُن – farmon : فرمان، نام مرد

فِسِ فِس –  fese fese:  کنایه به کسی زده می شود که در انجام دادن یک کار بیش از اندازه تاخیر می کند

فِسِنجُ- fesenjo : فسنجان، نوعی خوراک

فِطیر- fetir : نانی که به مایه آن خمیر نمی زنند، نوعی نان

فَل اِمِیَ-  fal emeya: آماده جفت گیری است

فلفِل- felfel : آلت، نوعي سبزي تند

فِلُن- felon : فلان

فِلُنی- feloni : فلانی

فِن – fen : فین کردن، تمیز کردن بینی

فوتَ – futa : لُنگِ حمام

فیر-  fir: اسهال انسان یا حیوان

فیق – fiq : چوب یا شبدر را سوراخ میکنند. در آن می توان فوت کرد و سوت زد

 

ق

 

قَ-  qa: ضمیر اشاره به مکان است، بدن، بدنه، رويِ، قَ دوآر: روی دیوار

قُ َت – qoāt :قوت، نیرو

قارت – qârt : باسن، لگن

قارچ –  qârĉ haroma: كاركرد خوراكي و  دارويي دارد

قارچ حرومَ –  qârĉ haroma: قارچ غیر قابل خوردن

قازياقي –  qazyâqi: نوعی علف خوراکی که كاركرد دارويي دارد

قازیلَ-  qazila: لقه خوراک به شکل لوله در اندازه ساندویج

قاقِناق-qâqenâq : نوعی خوراک  که از نخستین شیر حیوان  به دست می آید

قال -qâl  : سخن، حرف ، قال نَکُ: حرف نزن، چیزی نگو

قالی –  qâli : فرش

قالی درازکِدن- qâli derâzkedan : دار قالی برپا کردن

قالیچَ- qâliĉa : نوعی فرش کوچکتر از پشتی که در کهنوش بافته می شود

قانقاریا-  qânqâriâ: نوع ی بیماری

قاو- qâv: 1- قاب ۲- ظرف

قاوِلَ- qâvela : ماما

قایسِرِ- qâysere:گیاه کوهی برای دام

قایین-qâin : مادر داماد، مادر عروس

قَپ- qap : قاپیدن

قَپييَن – qapian : قاپیدن، چیزی را با سرعت از جایی برداشتن

قُت- qot : نوعی خوارک با پودر سیب درست می شود، سیب را پوست کنده آسیاب می کنند و پودر آن را آب می زنند و به صورت لقمه می شود

قِج- qej : حلقه کردن گیس به دور گوش.  این حلقه از جلوی گوش می چرخدو دور آن را گرفته و پشت گوش زیر چارقد یا کلاغی کردی قرار می گیرد.

قَد بَسَن – qad basan : سالي كه برادر داماد به كمر عروس مي بست و انعام مي گرفت. اگر برادر نداشت يكي از نزديكان

قِدار- qedâr: مقداری، واحد اندازه گيري ، يِ قداری: يك مقداری

قِرُ –  qero: شبنم روي كه در هواي سرد تشكيل مي شود، برفك روي زمين كه بر اثر سرما تشكيل مي شود

قِرتیَن- qertiān : پاره شدن

قِرِچ –  qerĉ: صدای خشک شکستن. مثل شستن چوب خشک

قُرص- qors : سفق و محکم

قَرضَ بُر – qarza bor : چيزي را به كسي قرض دادن

قِرقِرو-  qerqeru: دامن بلند چین چین

قِرِم – qerm : صدای بَم

قِرمِ قال – qerme qâl : جیغ و داد، سرو صدا کردن

قِرِم قِرِم – qerme qerm : آوا

قِرن –  qarn: قرن، ۱۰۰سال

قُرُن –qoron  : قرآن

قرنَ قرنَ- qerna qerna : صداهایی که از شادی می آید مانند ضدای طبل و دهل و پایکوبی

قُرو- qorv : احترام

قُرواغَ – qorvâqa : قورباغه

قَروِسُ – qarveso : قبرستان

قُروُن  qorvon-: قربان ، نام مرد

قَری- qari : قدری ، اندازه ای

قَزُ-qazo : دیگی بزرگ از جنس مس

قِس-qes  : قسمت،سهم

قَسَم – qasam : سوگند

قُش-qoš  :جغد

قَشقَ –  qašqa: نشانی روی پیشانی انسان یا حیوان

قُشقُن-  qošqon: تکه ای فرش که برای پشت حیوان بافته می شود

قَشِلاق- qašēlâq: نام تپه که در جنوب کهنوش کهنوش که نخستین سکونت گاه اهالی بود

قَشِنگ- qešang: قشنگ

قِصِر- aeser : حیوانی که زایمان نمی کند

قُطی-  qoti: قوطی

قُل – qol : از بازو تا آرنج دست، از زبان ترکی آمده

قَل خُ – qal xo : سِپر جنگی

قَلَ قُشُن – qala qošon : روي گردن نشاندن فرد، كول گرفتن

قََلِ گُلمَ سِلطُ –qāle golmaselto : قلعه گل محمد سلطان، به احتمال زیاد این قلعه که اکنون تنها یک برج از در پایین روستا روبه روی حمام باقی مانده است، متعلق به دوره زندیه باشد که به وسیله گل محمد سلطان جد گل محمدی ها درست شده است. احتمالا او مسوول گردآوری مالیات های منطقه بوده است

قَلا : قلعه. نام يكي از شش محله معروف كهنوش.

قَلا- qalâ : قلعه

قَلا جلابَی- qalâ jalâ bay : قله جلال بَگ، قلعه در محله رودخانه کهنوش که اثری از آن نمانده است

قَلا قَلا – qalâqalâ : نوعی بازی با گردو

قَلا موسا خُ -qalâ musâxo  : قلعه موسا خان، چیزی از آن باقی نمانده اما گفته می شود در پایین کهنوش بوده است کنار حمام قدیمی

قلاجُق – qalâjoq : نام کوه در کهنوش

قَلاق – qalâq : کلاغ

قلبیل- qalbil : الک

قُلپ – qolp : صدای بم در محل مرطوب و آبی

قلت-  qalt: قتل ، کشتن انسان

قُلتُق – qoltoq : زیر بغل، کلمه ترکی

قَلما سنگ-: qalmâ sang  قلاب سنگ، ابزار پرتاب سنگ که بابند بافته می شود

قُلماتُ َ – qolmâtoa : آب گل در چاله، چاله آب گل

قَلمَتین-xalmatin  : انبری فلزی که به وسیله آن دندان را می کشیدند

قُمُ قُم – qoma qom : فرد حرفش را واضح نمي زند و فقط خودش متوجه مي شود

قََمچی – ičqam : نوعی بازی با سنگ است که  یک قُل و دوقُل

قُُمری- qomri : نوعی میوه

قُمقُمَ-  qomqoma: گونه یی مارمولک بزرگ که در صخره ها زندگی می کند

قَِمَلی- qämali : قدم علی، نام مرد

قَن-  qan: قند

قَنَ – qana: قنده، نام زن

قَن اِشکِنی- qan eškeni : شکستن یک کله قند به معنای شیرینی خوردن در خانه دختر

قُناق-  qonâq: 1- قنداق نوزاد ۲- قندان تفنگ

قنبری فرد-  qanbari fard: کرمی بوده اند.

قَنج کِدَن- qanj kedan : قنج کردن ،آرایش کردن

قَنچَ – qanča : قزان كوچك  در اندازه قابلمه

قوچ -qoč : گوسفند ماده چهارساله

قوچِنگ – quĉeng : قُلچِنگ، عصا، عصای چوبی که مانند علامت سوال است ،یعنی بین قُل(بازو) و چِنگ(پنجه،دست) قرار می گیرد

قوچِنگِ دُهل- qučengedohol : عصای دهل زدن، چوب سرکج مخصوص دهل زدن

قوروجین -qurujin  : آن بخش از گلو که برجسته است

قوری-  qury: چوب کوچک تر در بازی قوری دس گِلَک که اندازه آن ۱۵ تا ۲۰ سانتی متر است

قوری دَس گِلَک –  qury dasgelak: نوعی بازی که برخی نقاط به نام الک دولک شناخته شده است

قوژ قوژ –  quž quž: آوای برای نشان داند صدای شکم خالی

قوقين -quqin  : قوزدار

قي- qi : صدا ، فریاد

قی لَق پِی –  qi laq pey:گودی ونرمی دو طرف پشت مچ پا

قِی ماق- xeymâq : 1- سر شير  ۲- نوعی آش که از آرد بوداده ی گندم و روغن حیوانی درست می شود که آذری ها به آن کاچی می گویند. این آش پس از زایمان برای زنان درست می شود

قیت – qit : قورت دادن

قیچی- qeyči : قیچی

قِید- qeyd مانع، قِید نییارَ : مانعی ندارد

قِیز- qeyz : قَهر

قيزيلَ – qizila : كوزه سفالي كوچك

قِيسي-  qeysi: زرد آلويي كه بدون پوست كند و درسته خشك مي‌شود

قِيطول -qeytul  : نام مرد

قِیلُ-  qeylo: قلیان

قیل-  qil: 1- عمیق، گود ۲- قیر

قِیلُ قِیلُ – qeylo qeylo : نوعی بازی پسرانه

قيل و قال –  qilo qâl: دادو بيداد. سروصدا.شلوغ كردن

 

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

کهنوش عکس اول روزنامه های همشهری شهرستانها سراسر کشور شد

پنجشنبه 31 تیر 1395 همراه با انتشار گزارشی دو صفحه ای، کهنوش عکس اول روزنامه های همشهری شهرستانها سراسر کشور شد.
     
 30950628258122096353.jpg;         
  03293699481366476950.jpg;       47303286658001792864.jpg;

برای مشاهده تصویر دراندازه بزرگ روی آن اشاره کنید

همایش بزرگ فرهنگیان کهنوش برگزار می شود

خوشحالی یک اتفاق جمعی است نه فردی

13068943365960615567.jpg;

پوریا گل محمدی ( شاعر و نویسنده ): تنهایی نمی شود خوشحال بود. وقتی ما خوشحال باشیم و دیگران غمگین ، به مرور زمان این غم شادی ما را خراب خواهد کرد. مثلن اینکه ما خوشحال باشیم و فامیل ما غمگین دیگران شادی ما را مسخره می کنند.

بهترین راه شاد بودن شادی جمعی است. ما باید شادی را بین هم تقسیم کنیم تا همه شاد باشند.

اینکه یکی از ما خیلی شاد باشد و یکی غمگین  یعنی  یک جای کار لنگ می زند. اما اگر همگی حتا اگر یک روز را دست جمعی شاد باشیم می توانیم از این روز شاد سالها لذت ببریم.

حالا به خودمان بگوییم شادی اتفاقی جمعی است نه فردی. برای شاد بودن و شاد زندگی کردن باید همگی شاد باشیم نه فقط یک عده.

 

شادی هایما را باهم تقسیم کنیم.

هر کدام ما می تواند برای مشارکت در شادی نقشی داشته باشد. آنها که علم دارند با علم ،  آنها که پول دارند با پول، آنها که قدرت دارند با قدرت، آنها که محبت دارندبا محبت و هر کسی با توانایی اش. برای شادی جمعی باید مثل عروسی با هم مشارکت داشته باشیم. آنها که خواندن بلد هستند  می خوانند، آنها که آشپزی بلد هستند آشپزی می کنند، یک عده نوازدگی می کنند، یک عده می  رقصند و هر کس برای شادی جمعی کاری انجام می دهد. همیشه بهترین عروسی آنهایی هستندکه همه افراد نسبت به توانایی که  دارند در برگزاری مراسم مشارک می کنند. 

 

امروز زندگی ما کهنوشی هم همینطور است. باید برای شادی جمعی و  شادی خانواده هر کدام بر اساس توانایی و استعدادی که داریم کمک کنیم .

برای شاد بودن دو نکته مهم است . یکی اینکه بخواهیم شاد باشیم و یکی اینکه معنی شادی را بدانیم.

شادی یعنی زندگی و نه تنها زنده بودن. انسانها موجودی هستند که  جمعی زندگی می کند و برای زنده ماندن و زندگی کردن نیاز به همدیگر دارند. پس ما به هم نیاز داریم. اینکه ما به کسی نیاز نداریم یک شعار است و می توان آن را در مراسمهای مختلف  شاهد بود. وقتی که عزیزی را از دست می دهیم این همشهریان و دوستان و فامیل هستند که فارق از سطح زندگی و توانایی برای همدردی می آینده کنار ما می ایستند.  

 هچنین برای شاد بودن در کنار دیگران باید به اندازه توان قدم برداریم، نه اینکه بنشینیم و بگوییم فلانی و فلانی الان می آیند و برای ما شادی می آورند. باید تلاش کنیم برای دو کار. یکی اینکه دلمان را با شادی همراه کنیم و  دوم اینکه در حد توان و نوع توانایی که داریم در شاد کردن خودمان، خانواده و همشهریان قدم برداریم.

فراموش نکنید که شاد بودن و شادی کردن و حمایت از همشهریان با حرف و شعار ممکن نیست. باید به حقیقت قدم برداریم و باور داشته باشیم که اگر بخواهیم کمک کنیم  می شود.

امیدوارم که به جای به به گفتن به این متن یا هر متن دیگر فکر کنید کنیم که ما چگونه می توانیم در این شادی مشارکت داشته باشیم و فردا پاسخگوی فرزندان خود باشیم.

اگر فردا فرزندمان از ما پرسید تو به عنوان یک عالم، ثروتمند، قدرتمند یا مدیر  شناخته شده که کهنوشی هستی ، چه نقشی در این شادی جمعی داشتی چه خواهیم گفت؟

پس شادی خود را با همشهریان تقسیم کنیم و کمک کنیم آنها راه به دست آوردن شادی را یاد بگیرند، شاد زندگی کنند و شادی را به دیگران هدیه کنند.  

پایان پیام/

مسابقه " عکس های موبایلی از نوروز کهنوشی"


                              چهارمین دوره از مسابقه هفت سین کهنوشی برگزار می شود.

این مسابقه در دو دوره حضوری و با حضور خانواده ها و درست کردن سفره هفت سین در حسینیه کهنوشیها برگزار شد و یک دوره هم با عنوان "تخم مرغهای رنگی" به صورت عکاسی برگزار شد.
چهارمین دوره عکس نوروزی در سال 1395 ویژه کهنوشیان داخل و خارج کشور با عنوان " نوروز کهنوشی" برگزار می شود.
شرکت در این مسابقه برای همه همشهریان آقا و خانم در همه سنین آزاد است.
این دوره عکس های همه همشهریان که با گوشی همراه گرفته اند داوری می شود.

دقت داشته باشید موضوع عکس موبایلی نوروز کهنوشی آزاد است و تا 13 بدر وقت دارید.

موضوعات پیشنهادی  :
1.استقبال از نوروز: مانند خانه تکانی و آماده سازی و تهیه وسایل نوروز
2. سفره هفت سین و وسایل داخل آن به تنهایی یا با خانواده و افراد و ...
3. دید و بازدیدهای عید
4. پدر و مادر و سالمندان و کودکان و خانواده در دیدارهای نوروزی
5. آداب و رسوم نوروز در روستا یا شهر سکونت فعلی. مانند حضور در حسینیه ها در روز اول نوروز به احترام درگذشتگان
6.سیزه بدر کهنوشیها
7. خوارکهای نوروزی
8.عیدیهایها
9. و هر آنچه که به کهنوشی ها و نوروز مرتبط است.
10. ....
 
سعی کنید عکس هایتان هنری و از زاویه دید خوبی باشد
 هر فرد فقط می تواند با نام و نام خانوادگی خودش و تنها با یک عکس در مسابقه شرکت کند

 شماره ارسال عکس:09127754313

@poryagolmohammadi
تلگرام پوریا گل محمدی

آدرس کانال تلگرامی کهنوش
https://telegram.me/kohnush

پایان پیام/

راه های دریافت اخبار کهنوشی ها و کهنوش

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ع-غ »

 

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف ع-غ شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ع – غ

 

عاقِوَت-  âqevat: عاقبتت

عامو- âmu : برادر پدر، عمو، کاکَ

عاموزا- âmuzâ: فرزند برادرِ پدر،عموزاده زاده

عاموزا وازا- âmuzâ vâzâ: پسرِ پسر عمو، نوه ی عمو

عاوِدین- âvedin : عابدين، نام مرد،عابدین گل محمدی مدتی کدخدای حمزه خان بوده است

عبدلی- abdoli : نام خانوادگی وابسته به هوز عزیز عَبدِل. عزیز و عبدل دو برادر بودند که فرزندان عبدل هوز عبدل را تشکیل دادهاند

عراض- arâz : نام مرد

عرصُنَ –arsona  : عصرانه

عَرِعَر -are ar : آوایی برای نشان دادن صدای خر

عرقچین- araqčin : نوعی کلاه سفید رنگ  مخصوص مردانی که از مکه باز می گردند

عَرقَو-  arqav: عقرب

عَریس-  aris: عروس

عَریسی-  arisi: عروسي

عِزَتِ الله – ezatelâ: نام  مرد

عَزَوُنَ – azavona: عزبانه، حق اضافه برای پسر مجرد در تقسیم ارث

عَسک-  ask: عکس

عشقَلي-eš qali  : عشقعلي، نام مرد

عقد کُنُ- aqdkono: عقد کنان

عَقَو-  aqav: عقب

عَلِف-  alef: علف

عَلي اقبال - ali eqbâl: علی اقبال، نام مرد

عَلی بِرار -ali berâr: علی برادر، نام مرد

علي داد –  ali dâd: نام مرد

عَلی شِگِر –  ali šeger: نام مرد، معادل شُکر علی

عَلی قَل خُ –  ali qalxo: نام مرد، علی سپردار

علي كوچِك – ali kuĉek : نام مرد

عَلي مُروَت ali morvat:‌ نام مرد

علي مومن  ali momen: نام مرد. دركهنوش طبابت مي‌كرده است

علي ميرزا- ali mirzâ : نام مرد

علی ویس  ali veys: نام مرد

علی يار – aliyâr : نام مرد

عليرا alirâ : علي راد، علی جوانمرد، نام مرد

عَمَ – ama : عمه

عَمَ زا-  amazâ: فرزند عمه، دخترخواهر پدر

عَمِ قِزي-ame qezi   : عمه قزی

عِمر- emr : عمر

عموشا- amušâ : عموشاه، نام مرد

عيدِگل- eyed gol : نام زن

عَیدُنَ –  eydona: عیدیی که در عید داده می شود

عیدی –  eydi: نام مرد

عِينِلا- eynelâ : عین الله، چشم خدا، نام مرد

عيوضي –  eyvazi: نام يك طايفه در كهنوش. برخي معتقدند عیوضی ها بومی کهنوش بوده اند ، نخستين افراد ساکن

غار – qâr : غار

غار دَرهِ یارو: غاری در دره یاران

غُبار: بخار آب روی شیشه، گردو خاک در هوا

غریو-  qeriv: غریب

غَریو- qariv: غریب

غضنفر-  qazanfar: نام مرد

غَلاق –  qalâq: کلاغ

غُلام –  qolâm: نام مرد

غُلامَلي – qolâmali: غلام علی، نام مرد

غَنج – qanj: آرایش کردن، به سرو وضع رسیدن

غورَ – qura : غوره

 

خبر مرتبط:

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

چرا باید به حافظ اسدبیگی رای بدهیم؟

رای به حافظ اسدبیگی رای به سربلندی مردم کهنوش است

 

پوریا گل محمدی (نویسنده و مردم شناس) : بی هیچ مقدمه ای بگویم رای دادن به حافظ اسدبیگی یک امتحان جدی برای مردم کهنوش است. کهنوشی ها پس از چند اتفاق خوب که در کهنوش،اسدآباد، همدان ، تویسرکان و تهران و نقاط دیگر برایشان افتاد، توجه خیلی ها را به خودشان جلب کرده اند.
امروز جای این نیست که فکر کنیم حافظ از حزب وموتلفه است یا اصولگرا یا اصلاح طلب. امروز وقت قهر و تحریم و تهدید و ... نیست. امروز روز اتحاد کهنوشی ها برای امتحان متحد بودن است. امروز مردی خواسته یا ناخواسته نام کهنوش را برای شرکت  در انتخابات یدک می کشد و ما همگی با این نام احساس تعلق خاطر داریم و با این نام بارها و بارها گرد هم جمع شده ایم و به این نام افتخار کرده ایم. در غم ها و شادی های هم به نام کهنوشی ها گردهم آمدیم وگاهی باهم در یک جشن چوپی گرفتیم و دست به دست هم رقصیدیم و گاهی برای یک مصیبت شانه به شانه هم گریستیم.   
امروز روز اثبات اعتماد به همدیگر است. روز اثبات اینکه ما کهنوشی ها به افراد توانمند و اهل علم و دانش خود احترام  گذاشته  و آنها را در هیچ رقابت انسانی تنها نمی گذاریم.
 
رای دادن به حافظ علاوه بر اینکه نشان می دهد ما از یک همشهری خوب و مدرس دانشگاه حمایت می کنیم، این پیام را به همه احزاب سیاسی می دهد که کهنوشیها می توانند نقش بسیارمهمی در نتایج انتخابات داشته باشند. به همین دلیل باید علاوه بر رای دادن به حافظ،  دوستان و همسایگان و آشنایان خود را نیز با خودمان همراه کنیم تا بتوانیم برای این نماینده خوب کهنوشی بیشترین رای را جمع کنیم.
ضمن اینکه باید به پیروزی و موفقیت نماینده خودمان اعتقاد داشته باشیم، باید به این فکر کنیم که با تمام توان در این رقابت حضور داشته و دیگران را برای رای دادن به حافظ همراه ببریم.
من و شما خواسته یا ناخواسته وارد یک رقابت شده ایم که در یکطرف آن رقبا قرار دارند و در طرف دیگر حافظ  مردی از کهنوش که در همدان زندگی می کند.
به نظر من حافظ اسدبیگی  نه تنها چیزی از رقیبان خود کم ندارد بلکه با داشتن همشهریانی کهنوشی که همیشه در زمانهای حساس همدیگر را یاری کرده اند یک قدم دیگران جلوتر است.
امروز حسینیه آل رسول  کهنوشی های همدان نیز امتیاز دیگری است برای موفقیت حافظ اسدبیگی و کهنوشی های همدان که باید از آن برای حمایت همه همشهریان استفاده کرد.
باید یادمان باشد در همدان نفر اول لیست رای ما حافظ اسدبیگی است و بقیه لیست را می توانیم افراد مورد علاقه حزب یا گروه خود را بنویسیم.

نکته مهم که باید همشهریان تحصلکرده و وا بسته به احزاب مختلف به آن توجه کنند این است که رای بالای حافظ اسدبیگی حتا در صورت پیروز نشدنش برای ما کهنوشی ها بسیار مهم است.
اگر ما بتوانیم برای او رای بالا جمع آوری کنیم در انتخابات بعدی نگاه به نماینده کهنوشی ها یک نگاه جدی خواهد بود نه نگاه تفریحی. وقتی آنها رای و تاثیر ما در انخابات را ببینند دست ما برای چانه زنی و قرار دادن نام افراد خود به عنوان سرلیست های احزاب مهم کشور بازتر خواهد بود.
اگر امروز برخی احزاب هنوز نمایندگان کهنوشی را در همدان، تویسرکان و تهران به اندازه کافی جدی نمی گیرند، به خاطر این است که هنوز ما توانایی های خودمان و قدرت تاثیر گذاری در انتخابات را به نمایش نگذاشته ایم.
من فکر می کنم حضور حافظ اسدبیگی در انتخابات این دوره یک تمرین و رقابت خوب و جدی برای ما کهنوشی ها است  که نشان دهیم حتا درکمترین فرصت و بدون هیچ مقدمه ای می توانیم نقش مهمی در انتخابات داشته باشیم.
امروز ما یک قدم  از دیروز جلوتر هستیم و پس از چند دوره حضور همشهریان به عنوان کاندیدا در انتخابات باید بهتر از گذشته عمل کنیم تا برای آینده آماده گی بهتر و بیشتری داشته باشیم.
بدون شک در آینده کهنوشی های بیشتری در انتخابات شرکت خواهند کرد و در صورت جدی گرفتن نقش نماینده خودمان در این انتخابات، آینده از آن ما خواهد بود.   
پس علاوه بر این که خودمان به حافط رای می دهیم با همراه کردن همسایگان و دوستان و آشنایان برای رای دادن به حافظ اسدبیگی نشان می دهیم که کهنوشی ها در مواقع نیاز مثل همیشه در کنار هم خواهند بود و برای سربلندی کهنوش سرزمین پدری چیز کم نخواهند گذاشت.  

پایان پیام/

زمستان کهنوش 1394

76927306344443115508.jpg;          21214475489614473272.jpg;   

                                   برای مشاهده عکس ها در اندازه بزرگ روی آنها اشاره کنید

زمستان کهنوش 1394

پایان پیام/

"حافظ اسدبیگی" کاندیدای نمایندگی مجلس در همدان شد

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ص- ض-ط-ظ »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « ص- ض-ط-ظ »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

ص- ض

 

صِآد-seâd : صیاد

صابری منش – saberi maneš : نام خانوادگی در کهنوش

صَد-  sad: صد

صِل- sel : صلح، دوست بودن. رفيق بودن

صِنَلي- senali : صندلي

صََو-  sāv: صاحِب

صِو- sev : صبح

صَوین- savin : صابون

 ضَروَ – zarva : ضربه

ضَرو- zarv : ضرب، سازی کوبه یی که با دست می زنند

 

 

ط-ظ

 طارَت –târat : طهارت

طَبل- tabl : طبل بزرگ

طَبل- tabl : طبل بزرگ

طَلا-  tela: طلا، نام زن

طَلَو-talav : طلب

طَناف-  tanâf: طناب

طوبي- tuba: زن

طُوس-tous  : طاووس

ظُر – zor : ظهر

ظِلمِ – zelm: ظلم، ظِلمِ زور: ظالم و ستم

ظِهير – zehir : نام مرد

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

 

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ش »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « ش »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

 

ش

شِ – še : شد

شُِ-šö : شب. از غروب آفتاب تا طلوع خورشید

شُِ پَرَ- šöpara : شب پره، خفاش؟

شا-  šâ: شاه

شا َ لي- šâali: شاه علی،نام مرد

شا تلا – šâtalâ : شاه طلا، نام زن

شا سنم – šâsnam : شاه صنم، شاه زن

شا گلزاری – šâgolzâri : شاه گلزاری، نام خانوادگی در کهنوش

شاتَ – taâ š: نوعی نان محلی که در روستا پخته می شود و نازک است

شاتالو- šâtâlu : لواشك آلو

شاتَرَ – šâtara : شاطَره، گیاهی که كاركرد دارويي دارد

شاخ – šâx : شاخ

شادِما- šâdemâ : شاه داماد

شاشا- šãšã : شاه شاه ، نوعی بازی که برخی نقاط شاه و دزدو وزیر می گویند

شاعیدی- šâeydi : شاه عیدی، نام مرد

شاکَرَم- šâkaram : شاه کرم، نام مرد

شاكوچِك –  šâ kuĉek: شاه کوچک، نام مرد

شال پشمی- šâl pašmi : شال گردن

شامَت- šãmat : شهامت

شامورتي – šâ morti : ظرفي از جنس آلومينيوم

شاني – šâni : نام زن

شاواش – :šâvâš شادباش ، پولی که در عروسی به هنگام رقصیدن به داماد می دهند

شاواش كِد- : šâvâš kēd شادباش داد، پولی که در عروسی به هنگام رقصیدن داماد به او می دهند

شاهِد-  šâheda: شاهد

شاید- šâyad : شاید

شایی-šâi  : شادی

شَبدَر حرُمَ – šabdar haroma : شبدری که خوردنی نیست

شِتِرمَ – šeterma : زني كه زياد جيغ و داد مي‌كند

شُخم- šoxm: شخم

شُخم اُِ – šoxm ö : نخستین آبیاری را مزارع پس از زمستان

شَر- šār: شهر

شِر- šēr: شعر

شِرِپ – šerpe : صدای افتادن چیزی که آبکی و نرم است

شِرِپِ شِرِپ –  šerpe šerpe: آوای ضربه دست بر روی آب

شِرپِ كو – šerpe ku : كتك كاري

شَرسُنَ - šarsona:شهرستانه، روستايي در همسايگي كهنوش
غارا دَرهِ یارو –  qârâ dare âro: غاری در دره یاران که می گویند در قدیم هفت گاو داخل آن شده و خارج نشده اند

شرف – šaraf : نام زن

شرفی – šarafi: نام خانوادگی، نام يك طايفه دركهنوش، پسران شریف که گفته می شود اصلیت آنها زنجانی است

شَرَق – šaraq: صدای کشیده مانند صدای شلاق، شَرَق شَرَق: آوا

شَروَ – šarva : پارچ بزرگ مسي يا پلاستيكي

شَروَت- šarvat : شربت

شریفی – šarifi : نام خانواده گی وابسطه به هوز شریف

شَس-  šas: شصت

شَسِ بآر- šase bãr: شصدمين روز بهار، باران در این زمان براي باغ ها خوب است

شَسِ بارُ- šase bâro : شصت باران، شصدمين روز بهار كه شَصَ بارو هم مي گويند ، باران در این زمان براي باغ ها خوب است، شَصدِ بارُ بَختِ بارُ: اگر ۶۰ روز از بهار بگذرد وباران ببارد خوشبختی

شس کِلنگی- šas kelengi : شصت گلنگی، نوعی فرش که در کهنوش بافته می شود

شِشšeš – : شیش

شَغال- šaqâl : شغال

شِفتَ- šefta : شَته، رنگ برگ سبز گردو را زرد و مي سوزاند

شِفتَ رِفت –  šefte reft: تمیز کردن، جمع و جور کردن

شَفَق- šafaq : طلوع خورشید

شَفَقِ سِوِ زی-  šafaq seve zi: شفق صبح زود

شَفَق-šafaq  : طلوع آفتاب

شَق –  šaq: خشك و راست

شِک –šek : شوک، تکان دادن درخت و شاخه برای ریختن محصول

شِکَت-šekat  : خسته

شِكر َلي- šekrali : شُکر علی، نام مرد

شِل- bane šel : شُل

شِلَ پَلتَ-  šela palta: نوعی خوراک

شِلفِ دِلف- šelfe delf : شلخته

شلول –  šalul: نام مرد

شَليتَ – šalita : ‌زني كه زياد جيغ و داد مي كند

شُم-  šom: شام

شَم- šām: شمع

شَمَ- šama: شنبه

شِما – â šem: شما

شمشيرَ لي – šamširali  : شمشيرعلي، نام مرد

شَمَلُ-šamalo : آتشی که شب عید روی پشت روشن می کنند.

شَمی –  šami: نام مرد

شَن –  šan: پخش کردن، پهن کردن. از هم جدا کردن. پشم گوسفند را برای نخ ریسی ابتدا شن می کنند

شَن- šan: باز کردن پشم گوسفند

شُنَ- šona : 1- شانه، ابزار  ۲- شانه و کتف، عضوی از بدن

شُنَ- šona : شانه

شُنَ وِ سَر-šona ve sar : شانه به سر، هدهد

شُنزَ-  šonza: شانزده

شِنگ-  šeng: 1- گیاه دارویی و خوراکی    ۲- وسيله‌اي براي پاك كردن زمين كشاورزي

شَواش شَواش- šavâš šavãš : شادباش شادباش، ندایی برای اظهار خوشحالی در عروسی

شور-šur : چیزی که نمک زیاد به زده باشند

شَورون- šavaron: خاکشیر، نوعی گیاه

شوم خيار –  šum xiâr: خيار چمبر

شی –  ši: چی

شي خُوار-ši xuâr: خواهر شوهر

شِيتُ- šeyto : عنکبوت

شیتَ بآر- šita bahâr : بهار شوت، کنایه به بهار که نمی شود آب و هوای آن را تشخیص دارد

شَید- šaid : شهید

شیر- šir : شیر

شیرَ- šira : شیره

شير دُختن – širdoxtan : شير دوشيدن

شیر کَن-širkan : بز عقیم شده

شیر محمدی –  širmohammadi: نام خانواده گی در کهنوش

شيربا- širbā : شیر بهاء

شیرتِیجَ – širtiga : گیاه کوهی

شیرَزیلی-širazili : نام روستای همسایه کهنوش که نام جدید آن ویرایی است

شیرشیرَ –širšire :؟؟؟

شیرِقُنییَن – širiqonian : جیغ و داد زنانه

شيرم – širmā : شیر محمد، نام مرد

شیروارَ-širvâra ِ: خانواده‌هايي كه حيوانات شيرده كمي داشتند، نمي توانستند از شير كم حيوان خود استفاده كند. شیر حبوان خود را می دوشیدند و در یک خانه جمع مي‌شدند و شيرهايشان را در یک ظرف مي‌ريختند تا مقدار آن زياد شود. هر دفعه اين شير به يك خانواده داده مي‌شد كه بتواند از آن استفاده كند. شير پیش از قاطی شدن با شیرها دیگر به وسیله چوب انگوري كه مشينه- mašina نام داشت اندازه گيري مي‌شد تا مقدار مشارکت هر فرد معلوم باشد. هر روز شیرهای جمع شده با توجه به مقدار شیری که هر فرد می آورد، به یک نفر می رسید. واحد اندازه گير در شیرواره را لَلِه- lale است.

شيرين بَيو – širin bayo : گیاهی که كاركرد دارويي دارد

شيرين گل – širin gol : نام زن

شیشَ –  šiša: شیشه

شیشَک – šišak : گوسفند ماده ای که هنوز زایمان نکرده ، گوسفند پروار دو ساله

شیشیت کُن –  šišit kona: سوتی از سفال که بچه ها می زنند

شيلُ- šilo : نوعی خوراک

شيوُنَن – šivonan : به هم زدن، مخلوط كردن

شيويد – šivid : نوعي سبزي براي خوراك انسان و كاركرد دارويي دارد

شییَر- šiār: شوهر، مردی که با یک زن ازدواج کرده است

شییَر مُردَ – šiar morda : زن شوهر مرده


فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »


پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « س »

هر چینی لُغَ بَلَ هَسین مِنِ بَخشِ نَظَر دَهَنِا بینیسید تا جا نمونَ.  اَلوَتَ اُنایی که مَ نَنوشتِم بویید. همییتو زِنَ بایید

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف « س »شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 

 سُ - so‌ : كيزَ، كوزه ؟؟؟

سِ-  se: سه

سِ روزَ - se ruza : سه روزه، وقتی کسی فوت می کرد روز سوم جمع می شدند و مردان را به حمام می بردند.

سَ ريز- sāriz : محل سر رفتن آب

سِ زِرکَ – se zerka : لرزش ناگهانی بدن بر اثر سرما در یک لحظه

سِ سیک – se sik : سه گوش

سا َت-sâat : ساعت

ساج -  sâj: سيني گردي كه روي تنور مي انداختند براي نان پختن، نانی که با ساج می پزند نان ساجی می نامند

ساخُشک – sâxošk : انگور عسگری خشک شده در سایه

ساروبَی – sâru bay : نام مرد، سارو؟

ساز- sâz : ساز دهنی که دهانه یی باریک داردو انتهای آن گشاد است، سورنا هم گفته می شود.

سازَ بُرید - sâzbōrid : ساز را ببرید، صدای ساز را قطع کنید، ساز نزنید

ساز زِییَن-sâz zeyan : ساز زدن

سازِنَ – sâzena : 1- نوازنده ساز 2- ساز و دُهُل  3- یه سرو صدایی که از زدن ساز تولید می شود

ساق چِناری – sâq ĉenâri : نوعی رنگ

ساق-sâq : سرحال، تندرست

ساقَلی- sâqali : ساقعلی، علی سلامت، نام مرد

سال-sâl : سال. مدت 363 شبانه روز که از اول بهار آغاز و تا پایان زمستان ادامه دارد

سالِم آقا -  sâlemâqâ: نام مرد، آقای سالم و سلامت

سایَ - sâya : سایه

ساییَن- sâiyan: ساییدن

سِجِل-  sejel: شناسنامه، سِجلد هم تلفظ می شود

سُختَن-  soxtan: سوختن

سَر- sar : 1- سر، کله 2- ابتدا، آغاز

سَر اُِ –  sar ö: سر و ابتدای آب رود یا رودخانه، سرچشمه آب که دارای آب زیادی است و از یک منبع اصل آب می آید.

سَر بیشَ –  sar biša: منطقه ای در کوهستان کهنوش، نام دره ای در کهنوش، دره سَر بیشه

سَر تراشُ-sartarâšo : مراسم اصلاح سر و صورت افراد عزادار پس از چهل روز

سَرِ تیزیک – sare tizak : به کسانی که لباس و سرو وضع مناسب دارند می گویند

سَر حَنا- sarhanâ: هدایای که برای همیاری در شب عروسی به خانواده عروس می دهند که امروزه بیشتر پول است

سَرَ خُر – sara xor : کسی که باعث مرگ می شود، کنایه از آدم بد قدم است که حضور او را باعث مرگ دیگران می دانند

سِر سِر کُنی – ser ser koni : سُر خوردن، نوعی بازی

سَرِ شُ -  sare sö: ابتدای شب، سر شب

سَرِ قروِسُ - sare qarveso : سرقبرستان، روی قبرستان

سَرِ قُوآرَ – sar quâra: شکل و شمایل، سرو قیافه

سَر کِتاو-sarketâv : باز کردن کتاب به وسیله دعانویس

سِر-ser: 1- سُر، ليز 2- بی حس

سََرا-sārâ: صحرا، باغ و جای سرسبز

سَراو - sarâv :‌ سراب

سَرپوش- sarpuš : پوشاک سر

سَرجازی- sar jãzi : هدیه که هنگام دیدن جهاز عروس می آورند

سَرخاو- serxâv: 1- سَرخواب، خواباننده سر، کسی که سر رقیبان را به زمین می زند 2- نام مرد

سَرخَرمَن – sar xarman : مسوول نظارت بر خرمن

سِرخَک -  serxak: سُرخک، نوعی بیماری

سِرخیجَ - serxija : نوعی گیاه دارویی که در کوهستان کهنوش می روید

سَرد – sard : سرد

سَردار-sardâr : 1- چوبی که بالای دار قالی به صورت افقی می اندا زند و ریشه یا همان بندهای قالی را به آن آویزان می کنند 2- فرمانده 3- نام مرد

سَرزائو- sarzâu : بالای سر زن زائو

سَرزِلفي-  sarzelfi: پول‌هاي نقره را به هم وصل مي‌كردند و از آن زيورآلاتي مانند گردنبند مي‌ساختند و به زنها آنها را به دوره كلاهشان آويزان مي کردند.

سِرسِر کُنی- serser koni: سُر سُرِ بازی، نوعی بازی، سُر خوردن

سِرفَ- serfa : سفره

سِرفَ چییَن-  serfa čiyan: سفره‌آرایی ، سفره چیدن

سَرَکو –  sara ku : کنده ی درخت به اندازه 30 تا 40 سانتیمتر که داخلش را خالی می کردند و به جای کاسه و هاونگ از آن استفاده می شد 

سَرَنگ: 1- سرهنگ، رتبه ای در ارتش 2- نام مرد

سَرین- sarin: ؟؟؟؟

سُزَ-  : sōzaسبزه ، علوفه خشک و سبز که خوراک حیوانات است

سِس - ses : سُست، شُل

سَقِز- saqez : سقز، نوعی جویدنی مانند آدامس

سَقَط - saqat : مردن حيوان. سَقَط شِيَه: يعني مرده است. اين حرف در معني دشنام نيز براي آدمها به كارمي رود

سِقَط - seqat : سفت و سخت

سُقُلمَ - seqolma : چهار انگشت را به سمت کف دست جمع کرده و  شصت را روی انگشت اشاره قرار داده و مشت می شود. در این مشت هنگام ضربه زدن تاکید و فشار بر روی شصت و خمیده گی انگشت اشاره است

سِکُ - seko : نگاه کن ، ببین، فعل امر سیل کردن سِکُ سِکُ: ببین ببین، تاکید بردیدن

سِک- sek : 1- وسیله آهنی یا چوبی که حدود 20 سانتی متر در قالی بافی برای مرتب کردن تارو پود استفاده می شود 2-  وسیله آهنی یا چوبی که حدود 20 سانتی مترکه بر خلاف هم نوعش در قالی باقی نوک تیز است و برای تحریک حیوانی که سوار آن می شوند استفاده می شود، با آن به پشت حیوان می زنند 3- گوشه 

سِكُُ  -  sekō: واحد سهام بردن رعيت از گندم،‌ يك چهارم گندم را رعيت مي برد

سِكِنَ - seken : دارايي ، اموال

سُلدار -  soldâr: بیماری سل

سِلط - seto : نام مرد

سِلِقُنَ - seleqona : گردوی سه قلو. سه گردو که در روی درخت کنار هم می رویند و به هم چسبینده اند 

سِلِنَ - selen : مدفوع انسان 

سِلِیمُ - selim : مخفف سلیمان، نام مرد

سِم - sem : سُم، پاي بزغاله

سِماق-  semaq: سماق، گياهي ترش كه كاركردي غذايي و دارويي دارد

‌سِماقُلُ- semâqolo: محلي رويش سماق

سِماوَر- varâsem : سماور

سُمبُل تيپ-  sombog tip: براي خوراك انسان و كاركرد دارويي دارد

سَمُنَ-  samona: سمانه

سَمور-samur : سمور، حیوانی ديگر در كهنوش نيست

سُن – son : سوهان براي تيز كردن ابزار

سَن داغ- sāngdâq : سنگ داغ

سنج- senj : سنج، ابزار موسیقی

سنجاق- sanjâq: سنجاقک

سنگِ تَلا – sānge talâ : سنگ زن

سَنگ داغ- sāng dax : نوعي غذا. ابتدا شير گوسفند را دوشيده و در يك ظرف مي‌ريختند. كم پشم گوسفنده تهيه مي كردند و شيردوشيده شده را از از آن عبور مي داند تا صاف شود.(گاهي شير را در قوري مي ريختند و پشم را جلو لوله قوري مي گرفتند و شير را عبور از آنها صاف مي شد).   پس از آن تعدادي سنگ جمع مي كردند ، آنها را مي‌شستند و در آتش مي‌اندازختند تا خوب داغ شود. سنگ‌هاي داغ را داخل ظرف شير انداخته تا شير بجوشد. درادامه نان را در آن تريد مي كردند و مي خوردند.

سِنگِل- sangel : لايه اي از گِل نرم كه روي ديوار مي كشند پس از كشيدن آن را سِنگِل مي كنند يعني آن را صاف مي كنند.

سَنگِلِ سُ - sengeleso : سنگي گرد كه يك طرف آن صاف است و براي صاف كردن كف خانه و ديوار استفاده مي شود ، سنگی شبیه سنگ پا

سِنِل – senel : مدفوع انسان

سوآر- suâr : سوار

سَوا-sava : اسد آباد، شهرستانی در استان همدان

سوختِم سوزِم –  suxtem suzem  : می سوزم و می سازم

سَوَد – savad : سبد

سوداک-  sudâk:؟؟؟

سوکس-suks :سوسگ

سِوِک- sevek : سبک 

سِویل- sevil: سبیل

سه پا-sepa : نوعی ریتم نواختن با ساز و دهل برای پایکوبی تند

سه سِک – se sek : سه گوش

سَی- say : سَگ

سي راخ – sirâx : سوراخ

سَی ناختن- say naxtan : سنگ انداختن

سَي وِ ديز – say ve diz : سگ ماده كه آماده جفت گيري و سگ ها به دنبالش مي افتند

سیا- siâ: سیاه

سيا بآر-  siâ bãr: بهار سياه، کنایه از بد بدون وضعیت اقتصادی در فصل بهار

سيا سیفي-siâ sifi : سياه سفيد، پودري كه براي سفيد كردن صورت عروس مي‌ماليدند

سیاسِرفَ :  Siâ serfa: سیاه سرفه، نوعی بیماری

سیاگَلِ – siâgale : خاک سیاه

سيتين- sitin : ستون

سير كوهي- sir kohi :گياهي دارويي

سیراخ-  sirâx: سوراخ

سیرسیرک-sirsirk : جیر جیرک

سِيزُ – seyzo : سیزان، اتاقی که با چینه و یا خشت، با سقفی قوسی برای نگهداشتن حیوانات و یا انبار کردن آذوقه ساخته می شود

سیزدَ خُنَه- sizda xona :سیزده خانه، محله ای در شمال کهنوش

سیزَن چِكُ- ekoč sizan: سوزن چکان کردن، هیچ به هیچ کردن، یعنی برای مراسم عروسی نه چیزی از خانواده داماد می گیرند و نه چیزی می دهند

سيفي – sifi : سفيد

سِيك-seyk: كنج ، گوشه ديوار

سِیل-seyl : نگاه ،دیدن، تماشا سِیل کُ: نگاه کن، دقت کن

سِيمَرَ – samira : محيط، محوطه، دشت

سینَ- sina : سینه

سَین دعوا-sayn davâ  : سنگ دعوا

سینَ کِشِ قَروِسُ – sina keše qarveso : سربالایی قبرستان

سَین ناختن-  sayn naxtan: سنگ انداختن

سِینجید- sinjid : سنجد

سینزَ- sinza: سیزده

سیو زمینی- sivzamini  : سیب زمینی

 ------------------------------------------------------------------------------

فرستنده : سعید گل محمدی

سر خور : کسی که با کارهایش موجب آزار دیگران میشود

 

فرستنده : بهزاد کرمی

سکو:نگاه کن
سکوسکو:خوب توجه کن
سکو سکو سکو:برای مسخره کردن به کار میرود

 

فرستنده: مصدق اسدبگی از کرج

سِودا چِنَ :شروع کرد به حرف زدن بی فایده
سِمِج:لجباز
سِیَک کار:رعیتی که زمین دیگری را میکارد و یک سوم را به عنوان دستمزد میبرد
سیتیک:سر به سر گذاشتن و اذیت کردن
سِنجاوی:اسم مرد
سِلطُنَلی:اسم مرد "سلطان علی
سِرافَری:اسم زن
سَروی گل:اسم زن
سِرنج :اسم کوهی در کهنوش
سِیُ:اسم محلی

سَرسینجیتا :نام محلی

سِرَلی:نام مرد
سِیَک:یک سوم
سِیل:نگاه
سُراب: نام مرد.سهراب
سِکنری:مکث
سُآ :فردا
سِواک:ساواک
سِرین: بالایی و فوقانی
سیالَ :سیاه چهره
سولاخ : سوراخ
سیرِاُ :سیراب شدن
سِگاری : سیگاری
سیویل :سبیل
سِرِوِر :صاف و ساده
سِمِنی : سمنو
سا اَ :سایه

 فرستنده: فرزند کهنوش

سکلو:تکه چوب کوچک برای راندن الاغ ازطریق قلقلک گذاشتن زبان بسته
سلنه:مدفوع انسان
سلنه سلام :گلمژه

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »


پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ز-ژ »

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف ز شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ز

 

 زُ ُر-  zōr: درشت

زََ لَ –  zāla: زهره

زُ ُن – zōn : زبان

زآاو- zâū: زائو، زنی که تازه فرزند زاییده

زاقَ – zâqa : زاغه، صخره را به شکل اتاق سوراخ می کنند و حیوانات را در آن نگه می دارند

زاق- zâq : زاغ، پرنده ای سیاه

زالی-  zâli: زالو، گونه ای خزنده که خون می خورد و برای مداوای برخی بیمارها از آن استفاده می شود

زَر- zar : 1- طلا ۲- واحد اندازه گیری  معادل یک متر

 زَر اُِ –  zar ö: ادرار، شاش

زِرپ – zerp : صدای باد که از معده خارج می شودبا صدای تیز و تند، واژه یی که براي تمسخر كسي كه ادعایی مي كند که نمي تواند آن كار را انجام دهد به كار مي رود

زَرد اِلی-  zardeli: زردآلو

زَردِ زنبور- zarde zanbur: زنبورهای وحشی كه از گنج كوچكتر هستند

زَردَ کَمَر –  zarda kamar: نام منطقه ای کوهستانی که زرد رنگ است

زردا – zarda : کهوهی که زنگ زرد دارد

زرشك كُهي – zereške kohi : زرشک کوهی

زِرک-  zerk: زرنگ، زیرک

زَرنیمی-  zarimi: یک زَر و نیم معادل یک متر و نیم، نوعی فرش که در کهنوش بافته می شود

زَفَر – zafar: پیروزی، غلبه

زِق – zeq : رگه های باریک از جوی آب که وارد یک جوی بزرگ می شود.  ترکیب چند زِق را زِقُ چِل – zeqo ĉel می گویند.

زُقَلی- zōqali : ذوق علی، نام مرد

زِل-  zel: 1- تند و تیز ۲- شكوفه درخت

زَلِ دَرد- zāle dard : نوعی مریضی عفونتی به خاطر تشنگی است که باعث می شود جگر سفید گوسفند به دنده اش بچسبد. این بیماری با پینی سیلین مداوا می شود

زِلف-zelf : 1- گيس بافته و حلقه شده زنان به دور گوش. وقي به يك مرد مي گويند زلفت را درست كرده اي كنايه از اين است كه موهايت را زياد آرايش كرده‌اي. يا موهايت مانند زن ها درست كرده‌اي ۲- تفاله ، زِلفِ اَ نگير: تفاله انگور

زِلق – zelq : مدفوع خشک پرنده ، مدفوع خیس را کَل کَلی می نامند

زَلَگوآر –  zalaguâr: زهره ترک شدن، وحشت کردن

زِمِسُ – zemeso : زمستان

زَمُنَ-  zamona: زمانه

زَمُن- zamon: 1- زمان، وقت ۲- مرد

 

 ژ

ژِر- žer: جِر، پاره شدن

ژِک- ekž : وقتي گاو و گوسفند زايمان مي كنند تا سه روز از پستانش جِكمايعي كه قبل از شير مي آيد و زرد رنگ است، توليد مي شود مثل عسل سفت است و انسان آن را نمي خورد اما فرزند حيوان براي آنكه قوي تر شود آن را مي خورد

ژُن-žon : 1- دل درد ۲- ایجاد خفه گی در فرد بر اثر ضربه به پهلو، بند آمدن نفس

ژونِ – žon : علف همرا با خاک رشیه،  تکه یی علف که هنگام كندن خاک به ریشه آن چسبيده

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»

پایان پیام/

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ر»

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف ر شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

ر

 

ر ُ – ro : چیزهایی که شل و آبکی است

رَ – rā : رفت

رُُ زَ –  rōza: روضه

رُآس – roâs : ریواس ، گیاه خوارکی

را-  râ: راه

راس- râs : راست، صاف

راق- râq : سلامت، ایستاده

رُتِیلا-  rotēylâ: رتیل

رجبی – rajabi : نام خانوادگی ،  رجبی ها از هوز رضا هستند

رَحمُ – rahmo : رحمان

رَحمَت به دينِت –  rahmat be dinet: رحمت بر دين تو

رُحی-  rohi: ظرف روی

رخت-raxt : لباس،پوشاک

رِخچَن –  rexĉan: مسخره کردن، ریشخند کردن

رُخُنَ- roxon : روخانه

رُخُنَ شِیتُ مَلاقی- ro xona šryto  malâqi : رودخانه شیطلان ملاقی، نام رودخانه در ابتدای کهنوش

رَزَ –  raza: چوبی یک متری که در سر آن قطعه چوبی مکعبی وصل شده که کار آن صاف کردن چینه های گِل هنگام ساختن دیوار است

رَسق – rasq : رقص

رَسَن – resan : طنابی که با آن دسته های علف یا هیزم را می بندند

رِسَنَ : داس؟؟؟؟؟؟

رِشتَ – rešta: رشته، رگه باریک

رشدیه-rošdiē  : نام نخستین مدرسه کهنوش

رِقز – reqz : رزق، روزی

رَقم – raqm : تفاوت وزن؟؟

رُقَن – roqan : روغن

رَم – ram : از کنترل خارج شدن حیوان چهار پا
رِمِ کو-remē ku :1- بزن و برقص، بزن و بكوب، سرو صدا  ۲- ضرب و شتم انسانها

رِم – rem :1-  آوار و ريزش ناگهاني ، رِمی : ریخت، رِمييَن: آوار شدن، ۲- صداي بَم مانند صدای طبل

رُم – rom : آلت تناسلی مرد؟؟؟؟؟؟

رماتيسم – romatism : نوعی بیماری

روآ- rowâ : روباه

روتَلِِ :؟؟؟

روخُنَ – roxona :رودخانه. نام يكي از محلات اصلی کهنوش

روسَم- rusam : رستم، نام مرد

روشُ –  rušo: روشن

روشونای –  rušnây: روشنایی

رَهَنگ – rahang : کوره قنات، راه آب در قنات

رُهَنگيس- rohangis :  روح انگیز، نام دختر

رَی- ray : رگ

ری بُن- ribon : روی بام

ری شِکَ قازی –  ri šeka qâzi: گیاهی شبیه تره و مصرف دارویی دارد

ریت-  rit: کچل، برهنه

ریتِیلَ – riteyla : وسيله اي چوبي براي تبديل پشم به نخ، وسیله ریسیدن نخ

ريتِيلا-  riteyla: رُتيل، نوعی حشره

رِيحُ – reyho : 1- ريحان، نام گياه. ۲- نام دختر

ريخَ –rixa : شل و تنبل، لیوه

ریسیَن- risiān : ریسیدن

ریشَ – riša :1- ریشه گیاه ۲- ریشه قالی، ريسمان هاي آخر قالي

ریش -riš  : محاسن، موی صورت مرد

ریشَ تِن وایسَ -riša ten vâysa  : یعنی ریشه کشیده شده قالی محکم بایستند و شل نباشد

ريشَ چَق چَق –  riša ĉaqĉaq: گیاهی که كاركرد دارويي دارد

ريشَ مِلاش- riša melâš : كاركرد دارويي دارد

ريق- riq : اسهال، مدفوع شل انسان،  ریقو : كسي كه مدام مي‌رينَد و به اسهال افتاده. كنايه از آدمي كه شل است و بي عُرضه

ریی –  ri: 1- روی، چهره ۲- روبه، به سوی مِرِم ریی خُنَ : می روم به سمت خانه ۳- رید ۴- رودار و پُررو، کنای از آدم بی ادب

رييَن –  rian: ريدن

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

پایان پیام/

خانم "لاله گل رجبی" در تهران درگذشت

06590070493838276073.jpg;

برای دیدن عکس در اندازه بزرگ روی آن اشاره کنید

به کانال کهنوش و کانال شعر پوریا گل محمدی بپیوندید

خانمها و آقایان به کانال کهنوش خوش آمدید. اینجا می توانید خیلی سریع از اخبار و اطلاعات کهنوش آگاه شوید. فقط کافی است بدون هیچ هزینه ای وارد کانال شود.

https://telegram.me/kohnush

برای دعوت دوستان خود به گروه لینک بالا را برای دوستان خود ارسال کنید
برای ورود به کانال کهنوش باید آخرین نسخه ی تلگرام روی دستگاه شما نصب باشد پس از ورود به گروه دکمه ی join را انتخواب کنید
نکته: در کانال کهنوش هیچ فردی نمی تواند تصویر و شماره دیگران را مشاهده کند.
در کانال افراد فقط با هماهنگی مدیر کانال می توانند مطلبی را منتشر کنند.
نیازی نیست مطلب منتشر شده را پاک کنید این مطالب بعد چند روز به نوبت پاک می شوند

------------------------------
چگونه دوستانمان را به کانال شعر دعوت کنید؟
برای دعوت از دوستانتان به کانال شعر کافی ا ست این آدرس را برای آنها ارسال کنید.

https://telegram.me/PouriyaGolmohammadi

کانال اشعار "پوریا گل محمدی"
روی لینک اشاره(کلیک) کنید تا وارد کانال شوید. با این نشانی می توانید دوستان و آشنایان و دوستداران شعر را به کانال دعوت کنید. پیشاپیش به شما و دوستانتان خوش آمد می گویم

پایان پیام/

این هشداری برای خودم هست که از خواب بیدار شوم

52880384888115637497.jpg;

پوریا گل محمدی: شب یلدا رسیده است و باید به قول قدیمی ها برویم خانه بزرگترها و زیر کرسی بنشینیم و تا صبح "چنجه" بشکنیم. بله می توانید برویم خانه بزرگترهایمان در همدان، تهران و تویسرکان و اسد آباد و یا هرکجا که دلتان خواست و اگرکُرسی نبود شیر گاز، شوفاژ یا چراغ را زیاد کنیم که مبادا در این شب کودکانان و سالمندان سردشان شود.
بله ، ما برویم و اصلن فکر نکنیم که در روستای کهنوش چند نفر هنوز در خانه هاشان گاز ندارند؟
اصلن به این فکر نکنیم که بعضی ها حتا پول برای خریدن نفت هم ندارند؟ می توانیم خودمان را گول بزنیم و بگوییم روستا آنقدر هم سرد نیست که کسی از سرما بمیرد!  
 شانه هایتان را بالا بیندازید و بگویید به ما چه ، می خواستند کار کنند تا فقیر نمانند. می توانیم هزار و یک بهانه دیگرهم بیاورید و خودمان را به نشنیدن بزنیم و بگوییم ما که نداریم، آنها که دارند یک فکری بکنند. فلانی می تواند به همه آنها کمک کند ما که نداریم.
بهانه آوردن خیلی سخت نیست. مثلن می توانیم با آب گرم وضو بگیریم و برویم کنار کمد پول و لباسهای گرم و غیره و روی سجاده ای گرم و نرم مدام نماز بخوانیم وبرای نمردن فقرای روستا دعا کنیم.
نمی خواهیم بیشتر حرف بزنم، فقط معتقدم به جای بهانه آوردن قدم برداریم. بخشی از پول مراسم یلدا را می توانیم هزینه مردم روستای خودمان کنیم.
 اگر امسال به زیارت نرویم و پول آن را یک بخاری 300 هزار تومانی برای یک نیازمند پیر و از کار افتاده روستایمان بخریم خداوند یادش می ماند.
هنوز می شود از لباس پارسال استفاده کرد و لباسی برای کودکان مظلوم روستایمان بخریم و بدهیم مدرسه تا به آنها هدیه کند.
غیرت فقط چادر و روسری کردن به تن دختران نیست، غیرت می تواند نگرانی ما از کودکی باشد که در برف با دمپایی به مدرسه می رود!
ناموس داری فقط نگران جسم زنان خود بودن نیست، ناموس می تواند زنان و مردان پیر روستا باشند که امروز از کار افتاده اند و سرما بدن ضعیف آنها را تهدید می کند!
شرافت با جمع کردن ثروت به دست نمی آید، شرافت با بخشیدن و نجات همنوع به دست می آید!
عبادت فقط قرآن خواندن و نماز خواندن نیست، عبادت می تواند خدمت به خلق خدا باشد!
فقر فقط مال مردم کهنوش نیست، فقر می تواند فردا ما را گرفتار کند و ما هم فقیر شویم!

با خواندن این متن احساسی نشوید، لطفن با همکاری درمانگاه کهنوش، شورا و دهداری و یا هر فردی که احساس می کنید به او اعتماد دارید به مردم روستایتان کمک کنید.
می توانیم به صورت خانوادگی یا فامیلی و چند نفره هزینه لوله کشی گاز یا بخاری و نفت خانواده هایی که واقعن نیازمند هستند را تامین کنیم.
خانمهایی که نذردارند می توانند هزینه آن را برای خرید یک بخاری 300 هزار تومانی که می تواند خانواده ای را از سرمای زمستان نجات دهد استفاد کنند.
زن یا مرد ندارد از همین الان دست بکار شوید، چرا که فردا دیر خواهد بود و فراموش نکنیم که سرما رحم نمی کند!

پایان پیام/

مراسم های ختم پنجشنبه و جمعه در همدان و تهران

20641420781299856878.jpg;

تهران: مراسم چهلم مرحوم "زاهدين كرمی" جمعه 27 /9 /94 ساعت 14/30 تا 16در حسينيه كهنوشی های تهران (شهرک رسالت)برگزاری می شود

همدان : مراسم چهلم بانوان مرحومه نازار بانو گلمحمدی،زهرا اسدبیگی ، پروانه کرمی به طور همزمان در روز پنج شنبه94/09/26 از ساعت 14:00 الی 15:30 در حسینیه آل رسول الله کهنوشی های همدان برگزار می شود.

نکته: کار بسیار خوبه خانوادهایی که سه مراسم را به صورت همزمان برگزار می کنند بسیار خوب و قابل تقدیر است.
روح همه رفتگان شاد

پایایان پیام/

بانو پروانه کرمی در همدان در گذشت

02110970592778355054.jpg;برای دیدن عکس در اندازه بزرگ روی آن اشاره کنید

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « د- ذ»

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف د- ذ شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

د- ذ

 دَ-  dā: ده، عدد

دِ- de: دو، عدد

دِ پا- depa: دوپا، نوعی ریتم نواختن با ساز و دهل برای پایکوبی آرام

دِ ُرِ وَر- dörevar: دور بَر، اطراف

دِریی –de ri  : دو رو، کنایه از آدمی که راست نیست

دَ شِیی –  dašei: ده شاهی، پول دوران پهلوی، ۵۰ دینار ایرانی

دِ لیل-  delil: دو لول، نوعی اسلحه

دِ مَرتَوَ – de martava  : ‌دو طبقه

دا َ دُنِش – dâa doneš : کنایه از حرفی را به کسی یاد بدهی تا بگوید، حرفی که مال خودت نباشد

دااَ داا َ- dâā dâā : نوعی بازی

داد و قال- dado qâl : داد و فرياد. دادخواهي با صداي بلند. شلوغ كردن.

دار – dâr : 1- تیغه چوبی در خیش شخم زنی که به یِ (یوغ) وصل می شود ۲- سرپا، ایستاده، تنه درخت به صورت عمود ۳- دار قالیبافی که از چوب است

دارکو- dârku: نوعی پرنده، دارکوب

دارکول-dârkul: دو تنه درخت که به عرض قالی به صورت عمود در زمین قرار می گیرد تا دار قالی را روی آن سوار کنند

داریکَ-dârika : چوب هایی به اندازه شاخه های درخت که روی تیز سقف می ریزند تا چوب “لِشمه” که شاخ و برگ دارند روی آن قرار می گیرد

داس – dâs: داس

داك- dâk: نورگير خانه‌ها قديمي كه داخل سقف قرار داشت

دال-dal: پرنده ایی شبیه شاهین و عقاب از استخوان بالش دِزِلَ (وسیله موسیقی) درست می کنند

دالُ-dâlo : دالان

دامُ -dâmo: 1- دامن زنانه ۲- دامنه کوه ۳- پایین

داوود خُ- dâvud xo : داود خان. نام مرد

دایَ – dâya : دایه

دایدَ-dayda : دایره، دَف

دایی- dâi: برادر مادر، دایی

دایی جو- dâi Jo  : نام منطقه درکهنوش

دایی زا- dâizâ : فرزندان برادر مادر، دایی زاده

دِبَرگَنَ گِركُ –de bargana gerko : دور برگ آخر درخت، يعني بالاترين شاخه كه دو برگ دارد

دِپِلَ – depela: خورجيني كوچك كه براي كاسبي استفاده مي شود، مانند خورجين موتور

دَج-daj : عقب و جلو کردن ریشه های قالی هنگام بافتن

دِچار –dečâr : دچار، وابسته

دُختَر –doxtar : دختر

دُختَر بَس- doxtar bas : نان زن، به معانی اینکه دیگر زاییدن دختر بس است، دختر بس مرادقلی نام همسر نامدار گل محمدی بود که پس رفتن به کربلااو را “کَلابَس” صدا می کردند

دُختر زا-doxtarzâ: ۱- فرزندان دختر، نوه دختری ۲- زنی که فقط دختر می زاید

دُختَن – doxtan: 1- دوختن ۲- دوشیدن شیر حیوان

دَخیل-  daxil: بسته شدن به چیزی

دَخیلَ – daxila : گیاهی کوهستانی که به عنوان سوخت استفاده می شوند،مانند: قایسِرِ،اِشتِرخوار، دَرَزردَ، کَما ،کَنگَر،زوله ،کیآر

دَدَ- dada : پدر

دَرَ – dara : دره، تنگ بین دو کوه یا تپه

دَر- dar : 1- درب ۲- بيرون، خارج(دَرِش كُ: بيرونش كن)

دَر- dar: 1- در ۲- بیرون

دَرِ آرو- daře âro : دره یاران، نام منطقه کوهستانی در شمال شرقی کهنوش

دَرِ ایسیوا- daře isiva: دره سیبها، منطقه ای در کوهستان کهنوش

دَرِ اینجیل-daře injil: دره انجیل، این دره به دلیل داشتن انجیل کوهی به دره انجیل معروف شده است

دَرِ بَر اَفتُ- daře baraftō: دره روبه روی آفتاب، دره ای در کوهستان کهنوش

دَرِ تَنگ- daře tang : دره ای تنگ در کهنوش

دَرِ تییَرَ- daře tiyara: دره ای در کوهستان کهنوش

دَرِ چِنار-  daře čenar: دره ای که در آن درخت چنار است، در کوه الیس و قرار دارد

دَرِ حَیاتَ –  daře hayata: دره یی که مانند حیاط باز است

دَرِ خََُشگ –  daře xošg: دره خشک

دَرِ دولاخ-  dare dulâx: گیاه علفی و داروی که در ماست شور می ریزند

دَرَِ رَجَوی-  daře rajavi: منطقه ای در جنوب کوهستان کهنوش

دَر زَردِ کَمَر-  daře zardekamar: صخره که زرد رنگ است

دَرِ سِماقُلُ-  daře semâqolo: دره سماق ها، دره ای در کوهستان کهنوش

دَرِ سیویلَ – daře sivila : نام دره ای در کهنوش

دَرِ علی-  daře ali: دره ای در کوهستان کهنوش

دَرِ غلاجوق –  daře qalâjoq: دره ای در کهنوش
دَرِ گُرجسُ –  daře gorjeso: دره گرجستان، دره ای درکهنوش

دَرِ گِلَوَری-  daře gelavari: دره ی گِلی، دره ای در کوهستان کهنوش

دَرِ لُنَ گُرگ-  dařa lona gorg: در کوه الیس و قرار دارد

دَرِ مِی-  daře mey: دره انگور، نام یک منطقه در کوهستان کهنوش

دَرِ نِیکُ –  daře neyko: دره نیکو

دَرِ وار – daře vâr : دره ای در کوهستان کهنوش

درخت- deraxt : درخت

دَردِجار- dardejâr : همیشه بیمار

دَرُدَن- darōdan: درآوردن

دَرَزردَ – dara zarda : رده زرد

دِرِس-  deres: درست

دِرِس کِدَن –deres kedan  : درست کردن

دِرُش- derōš : درَفش

دَرکی-  daraki: بیرونی، غریبه

دَرِگِرکُ کورا- daře gerko kura: دره ی گردو کورا، دره ای در کوهستان کهنوش

دَرمُنَ –  darmona : درمانده

دَروِدَر – darvedar : در به در، حیران، سرگردان

دَره زَردِ کَمَر-  dařa zardekamar: صخره که زرد رنگ است

دره قَمر-  dařa qamar: دره ماه، دره ای در کوهستان کهنوش

دَرينجَ-darinja  : دریچه، سوراخ داخل سقف خانه كه براي خارج شدن دود تنور درست شده است

درییَ – deria : 1- دریده، پاره شده ۲- کنایه از بی حیا و بی شرم، زن بدون آبرو

دِزِلَ- dezela : نوعی ساز بادی شامل دو ني یا استخوان پر دال(عقاب)  حدود ۲۰ سانتي متری كه كنار هم قرار مي گيرد و داراي ۱۲سوارخ روي آن است

دِزِلَ جُفتی- dezela jefti : دِزله که دوتا با هم جف شده اند

دِزی-  dezi : دزدی

دِژ خُر – dežxor : خوراک را نیمه و با وسواس  خوردن

دَس-  das: 1- دست ۲- واحد شمارش، ده عدد

دَسَ – dasa : 1- دسته ابزار مانند دسته بیل ۲- گروه مردم مانند دسته عزاداری

دَسِ پُر – dase por : 1- دست پُر، کسی که در دستش چیزی دارد ۲- کنایه از آدمی که حرفی درست برای گفتن دارد

دَسِ پَنجَ – dase panja : دست پخت، توانمند در هنر خانه داری، مهارت استفاده از دست

دَس پیچ – daspiĉ : بندی که آستین دست را با آن می پیچند

دَسَ جینَ – dasjina  : زنبیل که از چوب های نرم و تاره ی درخت بید که به آن مُروار می گویند درست می شود

دَس خُردَ -dasxorda  : دست خورده، کنایه از خوراک نیمه خورده است

دَسِ دَسَر-  dase dasar: دسته آسیاب دستی، جنس  آن چوبی و مانند گوشت کوب است که از درخت سنجد، گلابی یا گردو درست می شود

دسِ سَوِک- dase savek : دست سبک، کنایه از برکت داشت دست فرد

دَس شِمار-  das šemâr: شمارش با دست

دَس کِلَک-  dasgelak: چوبی یک متری که در بازی قوری دَس کِلَک (الک دولک) برای ضربه زدن استفاده می شود

دَسِ کَم – dase kam : 1- دسته کم، حداقل ۲- کوچک حساب کردن فرد یا کار

دس نماز- dasnamâz : شست و شو دست و صورت برای نماز خواندن، وضو

دست راست کو-  das râs ko: نوعی خوار که سریع آماده می شود

دَسخالی – dasxâli : دست خالی، کنایه از فقر و نداری

دَسَر –  dasar: آسیاب سنگی و دستی  خانگی

دسقالَ –  dasqâla: دسغالَ، از داس معمولي كوچك تر است و براي چيدن علف به كار مي‌رود

دَسگا – dasga : دستگاه، نواختن آهنگ پیشواز قبل از آهنگ اصلی، مقدمه

دَسگَر-  dasgar: برای نخ لوله کردن، از لوازم نخ ریسی

دَسگیر –  dasgir: 1- گرفتن دستف کنایه از کمک کردن به دیگران ۲- گرفتن فرد فراری به وسیله ماموران دولتی ۳- فهمیدن، دَسگیرِت شِ : چیزی فهمیدی؟

دَسگیرَ – dasgira : دو تکه پارچه که به وسیله آن ظروف داغ را از روی اجاق بر می دارند

دَسگیرُون – dasgiron : نامزدی

دَسمال –dismal  : دستمال، پارچه ای چهاگوش و کوچک

دَسمالی- dasâli : خوراک نیمه کار خوردن، با دست خوراک را جابه جا کردن

دَسوَن – dasvan : دستبند

دَسی دَسی – dasi dasi : به عمد کاری را کردن

دَشت – dašt : اولین پول که از مشتری می گیرند

دِشمُ- dešmo : دشنام

دِشمُ فُروش-  dešmo furuš: دشنام فروش، کسی که زیاد فحش و دشنام می دهد، بد دهن

دِشمَن – dešan : دشمن

دُعا نیویس-  doâ nivis: دعا نویس

دعتونه –  davatona: دعوتانه، جمع آوری هدایای افراد دعوت شده به مهمانی برای همیاری در عروسی

دَعوا-  davâ: دعوا

دِق – deq : 1- دِغ، قصه، غم سنگین ۲- مردن از غم سنگین

دِقِ جار- deqejâr : دق مرگ شدن

دُقل- doqol : طبل کوچک

دِکُ – deko : دکان ، مغازه

دَکِ دیم –  dake dim: سرو صورت

دَل –  dal: وِل، کنایه جوانی است که بدون اجازه می رود و می آید

دَلَ – dala : شکمو، کسیکه زیاد می خورد

دِل –del : 1- شکم ۲- قلب

دُل- dul: 1- آلت پسر بچه ۲- لباس شلخته

دِلِ درد-  dele dard: دل درد

دَلَ سَی- dala say: سگ ماده

دَلق-dalq : طلق و پلاستيك

دِلِقُنَ -deleqona: گردوی دوقُلو. دو گردو که در روی درخت کنار هم می رویند و به هم چسبینده اند

دَلَک-dalak : هُل دادن

دَلَمَ- dalam : پنیر نرم

دِلِم آچوق مِشَ – delem âčoq meša: دلم آشوب مي شود، دلهره داشتن

دُلَمن- dolaman: دولتمند، توانا

دَلو- dalv: سطل آب از جنس لاستیک

دِمَ : ۱- دنبه ۲- نام مرد

دَمِ صِو-dame sev : ابتدای صبح

دَم-dam : تکرار یک سطرهای شعر در مراسم عزاداری محرم از طرف مردم

دِم-dem : دُمب

دِما سلام- demâ salâm : داماد سلام، نوعی مراسم پس از عروسی

دِما نآر-demâ nãr :خوراک حیوان که در ساعت تقریبا ۱۰ صبح به او داده می شود

دِما-demâ : ۱- مردی که دختر یک خانواده ازدواج می کند داماد آنها می شود، داماد ۲- پشت

دِمَک-demak  : از لوازم کوبه یی در مورسیقی که به فارسی تیمپو یا تمبک هم می گویند

دِمَل-  demal: جوش بزرگ و چرکی

دَنَ –  dana: دنده

ديسينَك – disinak : نوعي علف

دُنَ –  dona: دانه

دَنَ – dāna: دَهَنه، محلی ورودی آب به ایسل

دِنُ رُ َ-deno roa: روییدن دندان، دندان در آوردن نوزاد

دُنَ زَرَ  – don zara: خمیازه، دَهَن دَرِ

دوُ- du : دوغ

دوُ خُر- du xor: ظرف دوغ خوري

دوآر َ- duâra : دوباره

دوآرِ- duaâr : دیوار

دوآزَ- duâza: دوزاده

دِوارَ-devâra : حدود ساعت ۱۰صبح، غذایی که به حیوان بعد از صبحانه و پیش از نهار می دهند

دَوَت-  dāvat: دعوت

دود-dud

دورِ گِرد – doregerd : اطراف، دور و بَر

دورو – duru : دروغ

دوز دوز-duz duz : نوعی بازی که در بعضی نقاط دوز بازی گفته می شود

دوُزاغَت- du zâqat: جاي تنگ و تاريك

دوک-duk: نوعی ابزار چوبی برای نخ ریسی

دونَ – dona :1- سد سنگی کوچکی برای گرفتن سرعت آب هنگام ورود به کرتی درست می شود، ۲- نام زن

دُويي- dui: رنگ دوغی که مایل به صورتي روشن است

دِه- deh : آبادی، روستا

دُهُل- dohol: سازی کوبه ای و دایره ایی شکل که در آن از پوست حیوان استفاده شده است.نوازنده با زدن  فرد با چوب مخصوص صدای آن را در می آورد

دِي كِدَن –dey kedan  : حرف زدن

دی مَ شور- dima šur: روی شوینده، ماده ای برای شستشوی بدن انسان

دِي نَکُ – dey nako : فعل امر،چيزي نگو، حرفي نزن

دي نيك – dinik : نوك پرنده و مرغ

دیار- diâr: سرزمین، معلوم

دیار-diâr : دیده شدن، پیدا بودن، دییارت نی: پیدایت نیست، آدم دیار یعنی آدم شناخته شده و معلوم

دید-  did: دود

دید کُ-did ko: دود کردنی

دیدِمُ – didemo: دودمان

دیدی-didi : دودی

دیر- dir: دور

ديرَجُن – dirajun : دور از جان، يعني از تو دور باد . فرد وقتي مي خواهد مثال بد بزند به طرف مقابل مي گويد. مانند، بلا نسبت در فارسي است. هنگام تلفظ دیرَجُ هم گفته می شود

دیرو- diru: دیروز، یک روز پیش

ديزِ – dize : ليوه،تنبل و بي عرضه و شل و ول (ديخِ – dixe)

دِیقَ- deyxa : دقیقه . ۶۰ ثانیه

دیک- dik :1- وسیله نخ ریسی مثل چرخ آسیاب ۲- نوعی ظرف خوراک پزی

دیگ پا – digpâ: پایه ای که بالای تنورمی گذار

دیلَ- dila : نوعی ظرف سفالی شبیه سیب گرد است، دولَ هم تلفظ می شود

دِيلَم- deylam: پتكي آهني كه براي كوبيدن و تخریب استفاده می شود

ديلماج- dilmâj : مترجم

ديلَوا- dilavâ: گنجه اي چوبي مانند گاو صندوق، جاي نگهداشتن وسايل منزل و چيزهاي با ارزش

دیم –dim : صورت

ديم ودار-dim vedâr : آرايش‌گر زن، بند انداز، كسي كه صورت عروس را بند مي‌انداخت و آرایش می کرد

ديمُن – dimon : دودمان، خانه و زندگي، دار و ندار یک فرد

ديميلُ- dimilo : وقتی روی عروس را با لاکی می پوشیدند می گفتند،دیمی لو دارد یعنی صورتش را پوشیده

دیویس-  divis: دویست

دییَ –  : diāدیگر

دیی خُنَ بیگیریم- diye xona bigirim : خانه را گردگیری کنیم

دییَری-diari  : دیگری

دییومر- diumar : نام کوهی در کهنوش

دييي – dii : ديدي؟

ديييَ خُ – diyaxo : نام مرد

ذُق – zoq : ذوق

ذُق ذُق – zoq zoq : ذوق، ذوق حالتی مانند سوزن سوزن شدن بدن

ذِلقفار – zelqafâr : کدخدای کهنوش در دوره حمزه خان اردلان، فرزندان او را هوز ذلقفار می نامند که از طایفه كرمي ها هستند

 

 

 

————–

فرستنده: محمد مرادقلی

دس ناز: چال ولوله جای ناهموار

دمه گیره : پارچه ای که با آن کتری یا قوری داغ را از روی اجاق بر می دارند

 

فرستنده: اسدبیگی

دودمان را دیمو میگویند نه دیدم
دیدکردن: یعنی تخمین زدن در جایی که خبره می رود برای تخمین زدن محصول باغ یا کشاورزی
دَروِدَر: یعنی بی خانمان ویلان
داآ: یعنی دوا البته به معنای سم هم به کار میره
در مُ : یعنی درمان

دِنگِلَوز: یعنی آویزان
دَمَرو: یعنی به پشت خوابیدن – دمر
دِژ خور: یعنی کسی که همه چیز را دوست ندارد بخورد بد خوراک

دَرقِی:  در فکر چیزی بودن، فلانی در قی نیست! یعنی به فکر نیست
دِرمِیَن: در آمدن و روییدن گیاهان

 

فرستنده: پیمان کرمی

دری وری: حرف یاصحبتی رابدون داشتن اطلاعات عنوان کردن

دوُآر: دیوار

دله درو : دروغ بی معنا و مزخرف

دله سی: سگ ماده

دارچین بی:؟

دم دمو: دمی دمی مزاج

داریکه: چوب بلند، چوبی در قالی

دیمودرار: خانمان سوز

 دِکمَه: دُکمه

دَرز: شکاف

دِرُُ دَن : دراوردن

دَدَه: پدر

دیر: دور، طولانی

دَر:  معنی بیرون مثلاوخی بریم در.دوسه دشمن

 فرستنده : رضا

دله دز: آشغال دزرد، کنایه از دزدی که چیزهای بی ارزش می دزدد

 

فرستنده:مسعود کرمی

دَل: هرزه، شکمو

 

 فرستنده: مسعود افسریه تهران

دره وار:نام باغی است در نزدیکی کهنوش

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « خ »

ملتی که زبان و ادبیات نداشته باشد نابود می شود

شما می توانید هر لغتی را که با حرف خ شروع می شود و در این بخش نیامده در بخش نظر دهندگان بنویسید تا به لغتنامه کهنوش اضافه شود.  این لغتنامه هنوز ویرایش نهایی نشده و در حال ویرایش است. هر اشتباهی که دراین قسمت می بینید اعلام نمایید تا برطرف نماییم.

 خ

خُ -  xo: خان، خُن هم تلفظ می شود

خُ ُ-  xō: خواب، خُُ هَلَ پَل: خواب بد

خُ اِلی - xoeli : خواب آلود

خُ ُش – xōš : خودش

خائینَه-  xaina: تخم مرغ نیمرو که به همه زده و شب عروسی می دهند داماد بخورد

خاتِرجَم – xâterjam : خاطر جمع، مطمئن، آرامش خیال

خار-   xâr: خار، تیغ، چوب نوک تیز در گل

خارونَن – xâronan : خاراندن

خازِمِنی-xâze meni : خواستگاری

خاسَ – xâsa : خاصَ، نام زن

خاش خاش – xâš xâš : خشخاش

خاکِ بختِ: خاک الک شده

خاكسر- xâkesar : خاکستر، در گذشته خاکستر براي شتشوي ظروف استفاده مي شد

خال – xâl : 1- نقشی که روی بدن خالکوبی شده ۲- برجستگی نقطه ای که روی بدن در می آید

خالَ خالَ بازی- xala xala bazi : خاله خاله بازی

خال خالو- xalxalu: کفش دوزک، حشره

خالکویی – xâlkui : خالکوبی، کوبیدن خال روی بدن

خالی- xâli : خالی

خالیِ پَهلی – xâli pahli : پهلوی انسان که استخوان ندارد

خان آقا –  xân âqâ: آقا خان، نام مرد

خانُم بس – xânom bas : نام زن

خانم خاس –  xânom xâs : خانم خاص، نام زن

خانُم گل – xânom gol : نام دختر

خانم ناز –  xânom nâz: نام زن

خاور – xâvar : نام زن

خایَ – xâya : بیضه انسان و حیوان

خِبرَ -  xebra : کارشناس

خُت -  xōt : خودت

خَتِنَ - xatena : ختانه، برداشتن پوست آلت تناسلی نوزاد

خَتِنَ سِرُ – xatenasero : ختانه سوران، جشن ختانه کردن بچه

خدایاری – xodâyâri :نام خانوادگی در کهنوش، خدایاری ها از طایفه اسدبیگی هستند

خدیف-  xdif: نام مرد

خَر- xar : خر

خِرِ قیصری-  xerř qeysari: منطقه ای در کوهستنان که سنگ هیا روی هم لیز می خورند و صدای خِر می دهند

خَرَ لَتَ –  xar lata: غذایی که می ماند سفت می شود و ترَک بر می دارد. شکلش مثل زمین کویری می شود

خِرآو- xerâv: خراب

خرج بُرییَن- xarj borian : تعيين شرايط ازدواج به وسیله ریش دو خانواده عروس و داماد

خَرجِ مال - jarje mâl : مشخص کردن مخارج عروسی

خَرجا –  xajâ: محلی که خَر را می بستند

خُرجین - xorjin  : خورجین

خُرد -   xord: کوچک، خرد، ریز

خِرسُک- xersok: مدفوع الاغ و قاطر و اسب (خِر سِوُل: مدفوع الاغ؟؟؟؟)

خِرسِل- xersel : مدفوع خرس

خَرسوآری- xarsuâri: خرسواری

خُرِش -  xoreš : خورشت

خُرش اِلی- xoreše eli : خورشت آلو

خرگوش- xarguš : خرگوش

خُرمالو-  xormâlu : خرمالو

خَرمَن جا – xarmanjâ: محل گرد آوری خرمن

خَرمَن دَرج كُ –  xarman daj ko: مهرارباب كه از چوب بود و روي خرمن جا مي انداخت تا از آن برداشت نشود

خَروُزَ – xarvoza : خربزه

خَریَن- xarian: خریدن

خَرییَن -   xarian: خریدن

خَزُ – xazo : خزان

خُس - xos . : شِن. ماسه. محله خُس يكي از شش محله معروف كهنوش است.

خَسِ- xase : خسته

خُسِ چِِشمه سَر-  xose ĉešma sar: اسم یک بخش در دره چشمه سَر

خُُش – xoš : ۱- خوشحال ۲- خوب

خُش حاسِل – xošhâsel : خوش حاصل، نام مرد

خِشَ عَوَضَلی-  xeša avazali: خشه ی عوضعلی. حکایت ….
خُشکَ – xoška : برگ های خشک پای درخت

خَف – xaf  : هوای گرفته

خَفَ – xafa  : ۱- خفه، کسی که نفس نمی کشد ۲- به صورت امر گفته شود یعنی؛ حرف نزن و سکوت کن

خُفتَن –  xoftan : خوابیدن

خُل – xol : دیوانه، کم عقل

خَلاس – xalâs : رها، آزاد، تمام

خَلوار -  xalvâr: خروار

خليل خُن- xalil xom: خيلي خان، نام مرد

خُمَ -   xoma: 1- خامه لبنیاتی ۲- خامه قالیبافی

خُم –  xom: كوزه سفالي بزرگ

خُماتُ –xomâto  : خامه؟؟؟

خُمُن -  xōmon : خودمان

خَمیر -  xamir: آب را در آرد می ریزند و خمیر می شود

خَمیر تِرش - xamirterš : خمیری که می گذارند بترشد تا به عنوان مایه برای پخت نان استفاده شود

خُنَ -  xona: خانه

خَنَ - xana : خنده

خُنَ انصاف –  xona ensâf: خانه انصاف،‌  وابسته با داسرا بود و در سال های ۱۳۴۰ تا۱۳۵۷ فعالیت داشتند

خُنَ باغی- xona bâqi : خانه باغی که شامل یک اتاق ساده است در داخل باغ با خشت و چوب ساخته می شود

خُن گُرمَز-  xon gormaz: خان گرمز، كوهي كه از آن گِل ارمني مي آورند، خان گرمز یعنی خانی که نمی بیند، گرمز ترکی است

خُنَ گنجينه - xona ganjina : پايين حياط (؟)

خَنييَن-  xanian: خنديدن

خو –  xu: خوب

خُوآر -  xuar : خواهر، نسبت دختران یک پدر یا مادر با هم

خوآر اَریس - xuâr aris  : دو زن که در شب عروسی کنار عروس می ایستند

خوآر زا -  xuârza: فرزندان خواهر، خواهرزاده

خواص – xuâs : خواص، نام زن

خَوَر -  xavar: 1- خبر ۲-  بیدار

خِورَ – xevra : خبره

خوردِ – xorde : نام زن، زن کوچک جسه

خوردِشَ دِرآر - xurdeša derâr : بزن خوردش کن

خوروس -  xurus : خروس

خوروس- xurus :خروس

خوروس خُ –  xurusxon : خروسخوان، آغاز صبح

خوروس قَََپُ –  xurus qapo : خروس قپان ، نوعی مسابقه که در مراسم عروسی برگزار می شد

خوشقَِم – xošäm  :خوشقدم، نام‌ زن

خي- xi : خوک

خُیا - xoya  : خدا

خُیا خاسَ – xoyâxâsa  : خدا خواسته، خداوند او را دوست داشته

خُيا دار –  xoyâdâr: خدادار، نام مرد

خُیا رو - xoyâru  : کنایه از کسی که با حضورش سروصدا راه می اندازد و اعتراض می کند، خدا را می آورد جلوی چشم آدم

خُیا نیآدار -   xoyâ niâdâre: خدا نگهدار

خیار - xiâr : خیار

خیار آشی – xiâr âši: خیار چمبر

خیاوُ –  xiâvo : خیابان

خیت - xit : شرمنده، کِنف

خِیر -  xeyr: خیر و خوبی

خیرِ بَر -  xeyre bar: خیر و برکت

خِيربانو – xeyr bânu :بانوی خیر، نام زن

خیش -  xiš: خويشاوند

خیک-xik  : خیی ن.ک

خِیلی -  xeyli: خیلی، زیاد

خین  – xin : خون

خین ا ُِ – xinö : خون آب

خین بآ – xinbã : بهایی که به خاطر کشتن یک انسان پرداخت می شود

خییَ –  xiya: کیسه ای از پوست بز یا گوسفند که در آن ماست نگهداری می کنند، خیک گفته می شود

 

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف ” آ “

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ا »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ب »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « پ »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ت-ث »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ج »

فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « چ »
فرهنگ لغت لری کهنوشی، حرف « ح »